زنی مبتلا به فراموشی روزانه در یک آسایشگاه روانی مخوف بیدار میشود و در حالی که پزشک مرموزش او را به جنایتی هولناک متهم میکند، باید پیش از پاک شدن دوباره حافظهاش پرده از حقیقت بردارد.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
manbaz~1.PDF
لنا در مکانی تاریک، وهمآلود و ناشناخته بیدار میشود، در حالی که هیچ چیز از گذشته و هویت خود به یاد نمیآورد. فضایی که در آن گرفتار شده، با پردههای معلق سیاه و دیوارهای سنگی، بیشتر به یک سیاهچاله یا زندان شباهت دارد تا یک محیط درمانی. تنها همدم و منبع اطلاعات او در این برزخ، مردی مرموز و جذاب به نام ارس است که خود را پزشک معالج او در یک تیمارستان خصوصی معرفی میکند. ارس با رفتارهای متناقض، گاه مهربان و گاه تهدیدآمیز، ذهن آشفته لنا را به بازی میگیرد. لنا که در تلاشی مستاصلانه برای بقا و کشف حقیقت است، متوجه میشود که به نوعی فراموشی مبتلا شده و هر بیست و چهار ساعت حافظهاش پاک میشود. اما اوج بحران زمانی فرا میرسد که ارس رازی هولناک را فاش میکند؛ رازی درباره دلیل واقعی حضور لنا در این مکان و جنایتی که ظاهراً مرتکب شده است. آیا لنا واقعاً یک بیمار روانی و مجرم است، یا در تلهای شوم و یک بازی روانی بیرحمانه گرفتار شده است؟
تکه متن اول:
بدنم درد میکند. جای مشخصی نیست درد توی تمام بدنم رخنه کرده و آزار می دهد. یقین دارم کابوس دیده ام. سایه های وحشی که به سمتم می آیند و کم کم مرا احاطه میکنند آن قدر که یک در اثیری درونم باز شود و به غایت هیچ هبوط کنم. چشم بستن باعث می شود سایه ها زیر پلک هایم بخزند و جان بگیرند.
تکه متن دوم:
_ خواهش میکنم آقا... اینجا کجاست؟ چرا پنجره ها رو پوشوندی؟ اینا پرده ن؟ پشت این پرده ها چیه؟
مرد به سمت روپوش سفیدرنگی که روی مبل افتاده می رود. آن را بر می دارد. سرش را به فرمی مغرورانه بالا نگه داشته و در حالی که روپوش را می پوشد می گوید:
آقا نه، ارس صدام کن
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید