دختر جوانی پس از یک تصادف مشکوک حافظهاش را از دست میدهد و در عمارتی پر از تجملات و رازهای خانوادگی، باید به دنبال هویت گمشده و حقیقت مرگ برادرش بگردد.
برای مطالعه بخشی از کتاب ،فایل زیر را دانلود کنید
gildax 30.PDF
گیلدا، دختر جوانی از یک خانواده اشرافی و ثروتمند، پس از تصادفی هولناک روی تخت بیمارستان چشم میگشاید؛ در حالی که حافظه خود را به کل از دست داده است. او در میان چهرههای نگران پدر، مادر و پسرعمهاش حامی، خود را همچون غریبهای سرگردان مییابد و هیچ خاطرهای از هویت پیشین خود ندارد. پس از ترخیص از بیمارستان، او به عمارتی باشکوه قدم میگذارد که ظاهراً خانه اوست؛ مکانی پر از تجملات و قوانین خشک و دستوپاگیر که پدرش با تعصب بر آنها پافشاری میکند. گیلدا در این قصر مجلل متوجه میشود برادری به نام کسری داشته که سالها پیش در حادثهای تلخ جان باخته است. در حالی که مادرش با محبت سعی در آرام کردن او دارد، رفتار سرد و کینهتوزانه پدرش با حامی، راننده شب تصادف، نشان از رازهایی مبهم دارد. گیلدا که در میان این فضای پرتنش احساس خفگی و بیگانگی میکند، باید برای کشف دوباره خود و کنار زدن پرده از اسرار خانوادهاش تلاش کند. آیا او موفق میشود گذشته نامعلوم و دلیل واقعی این حوادث را به یاد بیاورد؟
1
بیهدف، دست در دست بابا به طرف در خروجی میرفتم. ترس و دلهره عجیبی داشتم از این که قرار بود با کسانی زندگی کنم که هیچ خاطرهای از سالهایی که با آنها سپری کرده بودم به خاطر نمیآوردم. وحشت عجیبی به دلم افتاده بود.
2
آدمها با خاطراتشان زنده هستند؛ این خاطرات هستند که به آدم کمک میکنند خود را نسبت به آینده آماده کنند و بتوانند پلههای ترقی را یکییکی طی کنند. اما برای من، آینده یعنی راه رفتن روی آب که پایانی جز غرق شدن ندارد. من با فراموش کردن گذشتهام، در آیندهای که در راه بود غرق بودم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید