راهی از شوره زار

از {{model.count}}
1,400,000 تومان
محصول مورد نظر موجود نمی‌باشد.
تعداد
نوع
  • {{value}}
کمی صبر کنید...

دختری جوان پس از فرار از مراسم عروسی تنها عشق زندگی‌اش، در تقابلی دراماتیک با گذشته پرالتهاب و رازهای تاریک خانواده‌اش، باید راهی برای رهایی از شوره‌زار سرنوشت تلخ خود بیابد.


محصولات مرتبط

برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید

rahishor.PDF

رزانا دختری است که از بدو تولد، سایه سنگین تنهایی و فقدان را بر سر خود احساس می‌کند. او که پیش از چشم گشودن به این جهان پدرش را در یک سانحه از دست داده است، خیلی زود با بی‌مهری مادری روبه‌رو می‌شود که مسیر دیگری را برای زندگی انتخاب کرده و او را به آغوش پرالتهاب خانواده پدری می‌سپارد. رزا در خانه‌ای بزرگ می‌شود که اگرچه در ابتدا آغوش گرم پدربزرگ و مادربزرگ را دارد، اما کینه‌توزی‌ها و آزارهای مداوم زن‌عمویش، روزگار را بر او تلخ می‌کند. در این میان، تنها نقطه امید و نور زندگی او، پسرعمویش پویاست؛ پسری که از کودکی حامی و همبازی او بوده و به مرور زمان، به بزرگ‌ترین عشق زندگی‌اش تبدیل می‌شود. اما دست بی‌رحم تقدیر، دراماتیک‌ترین تراژدی را برای این دو دلداده رقم می‌زند. رزا در اوج جوانی و در شبی سرد و بارانی، ناباورانه در مراسم عروسی مردی حضور می‌یابد که تمام دنیای اوست. او با قلبی شکسته و روحی زخم‌خورده از این بزم می‌گریزد تا در تاریکی و سرمای خیابان‌ها، به دنبال مرهمی برای دردهای بی‌پایانش بگردد. این فرار ملودراماتیک، نقطه عطفی در زندگی رزا می‌شود و او را به سمت مرور خاطرات پرفراز و نشیب کودکی، رازهای مگوی خانواده و رویارویی غیرمنتظره با مادر طردکننده‌اش سوق می‌دهد. آیا رزا می‌تواند از دل این شوره‌زار یأس و حرمان، راهی به سوی نور، هویت مستقل و آرامش پیدا کند؟ داستان با روایتی پرکشش و دراماتیک، پرده از رازهای سرنوشت دختری برمی‌دارد که برای یافتن جایگاه خود، باید از مسیرهای تاریک و غیرمنتظره‌ای عبور کند.


از صبح به قدری گریه کرده بودم که هم چشم هایم می سوخت هم سرم درد می کرد سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم چشم هایم را بستم. شقیقه هایم زق زق میکرد با نوک انگشت مالیدمشان بی فایده بود. قصد آرام شدن نداشتند. شاید هم افکار سمج من اجازه این کار را نمی داد و باز غرق گذشته شدم.



هوای سرد و بارانی خیابان تن داغ و سوزان من چه تضادی داشت. ولی نه همخوانی داشت برای من مطلوب بود. مخصوصاً که باران هم شدت پیدا کرده بود خودم را به دست باران سپردم باران مثل شلاق تند و بی وقفه بر تنم فرود می آمد. دنبال مرهم بودم. مرهمی برای زخم دلم و البته بهتر این که بگویم برای زخمهای دلم که همه ارزانی روزگار بود. سرنوشت رقت بار و تلخی داشتم آرزوی مرگ داشتم. دیگر تاب و تحمل بازیهای روزگار را نداشتم خسته بودم خسته ی خسته.

نویسنده
طیبه امیرجهادی
ناشر
علی
شابک
9789641931768
قطع
رقعی
سال انتشار
1393
تیراژ
500 جلد
نوبت چاپ
سوم
میزان فروش تا کنون
4500 جلد
نوع کاغذ
سفید/ تحریر 70 گرم
نوع جلد
نرم(شومیز)
وزن تقریبی
860 گرم
تعداد صفحات
856 صفحه

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...