دخترک روستایی یتیم و طردشدهای با ظاهری متفاوت، پس از مرگ خانوادهاش ناگهان وارد عمارت پرآشوب تاجر ثروتمندی در تهران میشود تا برای یافتن هویت و جایگاهش در میان نگاههای تحقیرآمیز اشرافزادگان بجنگد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب فایل زیر را دانلود کنید
khalseh.PDF
هنا، دخترک ککومکی و موقرمزی که پشت شیشههای ضخیم عینکش دنیایی از تنهایی را پنهان کرده، پس از مرگ تلخ پدر و مادربزرگش، از روستای دنج و آرام خود در لرستان به قلب عمارت پرزرقوبرق و پر از راز یک تاجر ثروتمند تهرانی پرتاب میشود. حاج رضا، دوست وفادار پدر، او را تحت حمایت خود میگیرد، اما زندگی در این عمارت اعیانی برای هنای روستایی شبیه به یک رویا نیست. او خیلی زود درمییابد که پشت درهای بستهی این خانهی بزرگ، با دو هوو، فرزندانی مغرور چون کوشا و مهناز، و تفاوتهای طبقاتی عمیق، چالشهای بیشماری انتظارش را میکشند. هنا که همواره به خاطر ظاهر متفاوتش تحقیر شده، حالا باید در برابر نگاههای سرد و زبانهای گزندهی آدمهای جدید بایستد و جایگاه خود را پیدا کند. آیا دختری که با قصهی شاهزادهی سوار بر اسب سفید بزرگ شده، میتواند در هزارتوی این خانوادهی پیچیده، سرنوشت تاریک خود را تغییر دهد و طعم شیرین پذیرفته شدن را بچشد؟
بخش اول:
خود را درون آینه نگاه کرد؛ موهایی که رنگ آنها به قرمزی میخورد، بینی که ککومکهای زیادی رویش جا خوش کرده بودند، ابروهای پهن حنایی و هیکل گوشتآلود، از همه بدتر آن عینک ذرهبینی، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا برای او چهرهای ناخوشایند بسازند. انزجار از خود سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود. پایین آمد، عینک را از چشم جدا کرده و زیر پاهایش انداخت و خواست عصبانیتش را خالی کند.
بخش دوم:
بالاخره پس از گذر از آن ساعت خستهکننده به محلی آرام و سرسبز رسیدند. درب آهنی بزرگ توسط پیرمردی باز شد، اتومبیل وارد و از جادهای که اطراف آن را درختهای کاج احاطه کرده بودند گذشت تا به یک خانهی بزرگ و زیبا و در عین حال قدیمی رسید. وقتی از اتومبیل پیاده شدند همانطور که مات و مبهوت به اطرافش نگاه میکرد قلبش نیز در پنجههای فولادین غم فشرده میشد؛ در مقایسه با خانهی خشت و گلی آنها مثل یک قصر بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید