راز تاریک و دفنشدهی دختری جوان، درست زمانی که یک سرگرد تیزهوش پلیس آگاهی برای ازدواج قدم به زندگیاش میگذارد، در آستانهی برملا شدن قرار میگیرد و او را در دو راهی ویرانگر عشق و ترس از رسوایی رها میکند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
talaghi.PDF
بهار، دختر بیست و چهار ساله و آرایشگر جوانی است که در زیر ظاهر آرام و محجوب خود، راز تاریک و عذابآوری از گذشته را پنهان کرده است. هفت سال پیش، او و دو دوست قدیمیاش درگیر ماجرایی شوم شدند که سایه سنگین عذاب وجدان آن هنوز بر سر بهار سنگینی میکند و او را از داشتن یک زندگی عادی و آرام بازداشته است. در حالی که بهار با دوری گزیدن از اجتماع و پناه بردن به کار، سعی در فراموشی یا حداقل پنهان کردن این گذشته تلخ دارد، سرنوشت بازی جدیدی برای او رقم میزند. با اصرار خانواده و از روی اجبار، پای خواستگاری به خانه آنها باز میشود که دقیقاً نقطه مقابل تمام پنهانکاریهای بهار است؛ یک سرگرد پلیس آگاهی تیزهوش و دقیق به نام امیر احسان. ورود این افسر قانونمدار به زندگی بهار، کابوسهای قدیمی او را بیدار میکند و ترس از برملا شدن راز سر به مهرش، تمام وجود او را فرا میگیرد. آیا تقاطع سرنوشت یک دختر با گذشتهای خطاکار و یک پلیس پایبند به قانون، همان نقطه تلاقی خطوط موازی است؟ این رمان روایتی است از تقابلی نفسگیر میان عشق، وجدان و ترس از رسوایی که مخاطب را در تعلیقی مدام برای کشف حقیقت نگه میدارد.
1
از بچگی یاد گرفتیم؛ دو خط موازی هیچگاه بهم نمی رسند. تا ابد هم امتدادشان دهیم؛ رسیدنشان محال است. داستان من داستان تضادهاست. داستان تقابل عشق و نفرت سفید و سیاه داستان من تقابل عشق و وجدان است. داستان دو خط موازی اگر بخواهند به هم برسند؛ باید خطا کنند. این قانون هندسه است. یکی باید از مسیرش منحرف شود یکی باید به قیمت عشق بشکند.
2
وضعیتی داشتم که هرگز به فکر ازدواج نبودم. همین که حرفش می شد گذشته روی سرم آوار بود چطور میتوانستم به همین راحتی همه چیز را از یاد ببرم و زندگی تازه ای شروع کنم؟ چطور می توانستم مادر و همسر خوبی باشم وقتی که زندگی خودم روی هوا بود؟ چطور می توانستم برای دیگری زندگی بسازم؟ خودم را لایق زن بودن برای یک زندگی نمی دانستم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید