پزشک سرد و منزوی که سالها پیش از خانوادهاش طرد شده، با دریافت خبر مرگ پدرش مجبور به بازگشت به زادگاهش میشود تا با ارواح گذشته و زخمهای التیامنیافتهاش روبهرو شود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
azar50.P
آذر، پزشک موفق اما سرسخت و کینهای، سالهاست که زندگی سرد و بیروحی را در دل شهر و پشت دیوارهای مطبش برای خود ساخته است. او با فرار از زادگاهش و خانوادهای که در روزهای سخت رهایش کردند، تلاش کرده تا خاطرات تلخ گذشته و زخمهای عمیق بهجامانده از مردی به نام ایمان را برای همیشه به فراموشی بسپارد. آذر پشت نقابی از بیتفاوتی و جدیت پنهان شده و هیچ روزنهای برای ورود احساسات به قلبش باقی نگذاشته است. اما یک تماس تلفنی ناگهانی و دریافت خبر مرگ قریبالوقوع پدرش، این آرامش سنگی و شکننده را در هم میشکند. او که قسم خورده بود دیگر هرگز پایش را در آن روستا نگذارد، حالا برخلاف میل باطنیاش مجبور به بازگشت میشود. سفری اجباری به قلب گذشتهای تاریک که آذر را بار دیگر با اعضای خانوادهاش و تمام کسانی که جوانیاش را ویران کردند، روبهرو میکند. آیا این رویارویی دوباره با رنجهای کهنه، دیوار سنگی دور قلب او را فرو میریزد یا او را برای همیشه در تاریکی کینههایش غرق خواهد کرد؟
1
سکوت و تاریکی مطب کمکم چشمانم را خمار کرد. دلم میخواست در همین خلسه باقی بمانم؛ اما باید از حال خارج میشدم تا توانی برای اجرای این کار داشته باشم. گاهی خارج از تایم کاری، در مطب میماندم و کارهای ممنوعه را در آن زمان انجام میدادم.
2
هوای دلم، آسمان دلم، مثل این هوای پاییزی، ابری بود. این هوای ابری، این آسمان گرفته، برای تاریکتر و افسردهتر شدن کافی بود. چراغها را خاموش کردم و باز به سمت پنجره برگشتم. مقاومت میکردم تا او بغضش را بباراند و ببارد؛ اما من همچنان مثل گذشتهها دلم میخواست بغض کنم اما اشک نریزم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید