طراح جواهری که برای فرار از خاطرات عشقی قدیمی به کار پناه برده، با شرکت در یک جشنواره بینالمللی ناچار به رقابت با همکاری مرموز میشود؛ مردی که سکوتهای معنادارش، دیوارهای امن دنیای او را به لرزه درمیآورد.
برای مطالعه بخشی از کتاب ،فایل زیر را دانلود کنید
chiz50.PDF
زرین و سالار با دو شخصیت متضاد، در یک شرکت جواهرسازی مشغول به کار طراحی جواهر هستند و این برند قراره با طرح برگزیدهی یکی از این دو نفر، در یک جشنوارهی بینالمللی معروف شرکت کنه. زرینِ ایدهآلگرا که حس میکنه طرحهاش تحتالشعاع طرحهای عامهپسند سالار نادیده گرفته شده، برای حفظ جایگاهش، خودش رو در یک رقابت حیثیتی میبینه. از طرف دیگه، سالار برای سرگرفتن یک ازدواج، باید رضایت زرین رو به دست بیاره و در مقابل شروطش کوتاه بیاد. زیاد طول نمیکشه که بهخاطر رفع و رجوع یک مشکل، هردو توی دروغی میافتند که اتفاقهای ادامهی داستان رو رقم میزنه.
متن اول:
«نه، یادم نمیرود. نامش عشق بود. ما را به چهره میشناخت و رویاهای کوچکمان را میفهمید. در جستجوی دریایی بودن، به برگهای قناعت کردن.»
متن دوم:
«همه چیز از یه روز گرم تابستونی شروع نشد، از سالها قبل شروع شده بود؛ ولی اون روز بهانهای بود که بالاخره تموم بشه، همونجوری که باید. زرین انگشتر رو توی شیار پایه فرو کرد و شیشه ذرهبینی عینک رو بالا داد که از جلوی چشمش کنار بره. دست زیر چونه زد و به انگشتر خیره شد. حس میکرد طرح کمی سخت شده است؛ یعنی با اینکه خودش خیلی روی آن وقت گذاشته بود، هنوز برای تولید انبوه تردید داشت.»
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید