روایت دلهرهآور زندگی دختری که ناگهان خود را در حصار تعقیبهای مرموز و رازهای پنهان خانوادگی گرفتار میبیند.
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
sayehbend.PDF
وقتی سایهای ناشناس قدمبهقدم زندگیاش را تعقیب میکند، او باید میان سکوت مرموز پدر و خطری که هر لحظه نزدیکتر میشود، راهی برای کشف حقیقت و بقا پیدا کند؛ پیش از آنکه در تاریکی مطلق گم شود.
*****
سایه، دختری جوان که زندگی آرام و معمولیاش ناگهان دستخوش تلاطمی عجیب میشود، خود را در مرکز ماجرایی میبیند که امنیت و هویتش را نشانه رفته است. او مدتی است احساس میکند نگاههایی نامرئی او را میپایند و سایهای ناشناس، قدمبهقدم تعقیبش میکند. نگرانیهای افراطی و رفتارهای مرموز پدرش، در کنار حضور مداوم خودروهای ناشناس در مسیرهای روزانهاش، شک او را به یقین تبدیل میکند. سایه که خود را در محاصرهای نامرئی میبیند، تلاش میکند با کمک اطرافیانش سرنخی از این کلاف سردرگم بیابد، اما هرچه پیشتر میرود، سوالات بیشتری ذهنش را درگیر میکند. آیا این تعقیبها ریشه در گذشته دارد یا خطری تازه در کمین است؟ او برای فرار از این حصار تنگ و رسیدن به پاسخ، وارد بازی خطرناکی میشود که نهتنها خودش، بلکه اطرافیانش را نیز درگیر میکند. داستانی پرکشش و معمایی که در آن، مرز میان دوست و دشمن باریک است و اعتماد کردن، سختترین کار ممکن.
۱:
از توی آینه به عقب نگاه کرد و دوباره همان وانت نیسان آبی را دید که با فاصله کمی پشت سرش حرکت میکرد. سرعتش را زیاد کرد، اما خودروی پشتی هم سرعتش را بالا برد و سایهبهسایه دنبالش آمد. قلبش توی سینه میکوبید و گرمای عجیبی تمام تنش را گرفته بود. سعی کرد با لایی کشیدن از بین ماشینها و تغییر مسیر ناگهانی، فاصله را زیاد کند و از دید راننده مخفی شود، اما سایه سمج دستبردار نبود. انگار راه گریزی از این تعقیب و گریز بیپایان در خیابانهای شلوغ شهر وجود نداشت و ترس، ذرهذره وجودش را تسخیر میکرد.
۲:
وارد محوطه باغ شد و نگاهی به اطراف انداخت. درختهای بلند و کهنسال چنار در دو طرف مسیر ورودی، دالانی تاریک و دلهرهآور ایجاد کرده بودند که نور کمرمق عصرگاهی به سختی از میان شاخوبرگهایشان عبور میکرد. صدای خشخش برگهای پاییزی زیر پاهایش، تنها صدایی بود که سکوت سنگین محیط را میشکست. ساختمان قدیمی و آجری در انتهای باغ، با آن پنجرههای بلند و پردههای ضخیم کشیده شده، شبیه عمارتی متروکه و رازآلود به نظر میرسید که سالهاست کسی پا به درونش نگذاشته است. نسیم سردی میوزید و حس غربت و ناامنی عجیبی فضا را پر کرده بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید