مردی جوان برای فرار از عشقی پنهان، سالها از خانه کودکیاش میگریزد، اما برای نجات دختر آسیبدیدهای که قلبش را تسخیر کرده، مجبور به شکستن مرزهای ممنوعه و رویارویی با گذشته میشود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
radepa50.PDF
کسرا مهندس جوانی است که با غرق کردن خود در کار، تلاش میکند از گذشته و خانه قدیمی عزیزجان فرار کند. دلیل این گریز بیمهری نیست، بلکه حضور دختری به نام یاسمن در آن خانه است؛ دختری منزوی که تمام روزهایش را در تنهایی و با دوختن لباسهای خیرهکننده سپری میکند. کسرا سالهاست که عشقی عمیق را نسبت به یاسمن در سینهاش حبس کرده و برای فرار از نگاه و حضور او، فاصلهاش را با این خانه حفظ میکند. با این حال، عطر یاسهای حیاط و نگرانیهای مداوم خواهرش یلدا و نامادریاش لاله، او را ناگزیر به بازگشت میکنند. یاسمن که پس از حوادث تلخ گذشته در پیله تنهایی خود فرو رفته، از نزدیک شدن کسرا به شدت وحشت دارد. اکنون کسرا بر سر یک دوراهی ویرانگر قرار گرفته است؛ او باید میان حفظ فاصلهای خودخواسته برای آرامش ظاهری، و شکستن مرزها برای بیرون کشیدن یاسمن از انزوا، یکی را انتخاب کند. آیا او میتواند بدون بیدار کردن زخمهای کهنه، ناجی دختری شود که قلبش را تسخیر کرده است؟
این خانه همانی بود که در همهی عمرش میشناخت. همان حوض فیروزهای چند ضلعی وسط حیاط که دورش را گلدانهای گلی شمعدانی و ناز پر کرده بود، همان تاب آهنی گوشهی دیوار که انگار از دوری سالهای شادش رنگ باخته بود، همان پیچکهایی که دیوار کناری حیاط با آجرهای بهمنی نارنجی را پوشانده بود و همان یاسهای زرد و سفید خزیده میان پیچکها و عطری که جوری لابهلای خاطرههایش نقش خورده بود تا در پاییز و خواب گلها هم بتواند حسش کند.
قانون عاشقی چیز عجیبیست. قلبش، همان قلبی که فکر میکرد دیگر نداردش، مثل مرغ سر کنده در سینهاش به جان دادن افتاده بود. دلش میخواست میتوانست چشم روی صورت نازدار یاسمن ببندد، اما نگاه نرم و زلال یاسمن که با تعجب میان دودوی چشمانش میرفت و میآمد، دست ارادهاش را بسته بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید