«چطور توی جایی که قبل از استعداد و تواناییام زن بودنمو میبینن، میتونم خودمو بشناسم؟ باید منم بشم یکی مثل زنای دور و اطرافت؟ که با یه تیپ رسمی احمقانه و صدای پاشنههای کفشم ثابت کنم منم هستم؟»«نه تو حیفی واسه این مدل کلیشهای. تو باید جای کفش پاشنهبلند به پات خلخال ببندی که هر وقت صدای راه رفتنت توی این خونه پیچید، من یادم بیاد به کی و کجا این بازی رو باختم.»
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
dargos~1.PDF
«چطور توی جایی که قبل از استعداد و تواناییام زن بودنمو میبینن، میتونم خودمو بشناسم؟ باید منم بشم یکی مثل زنای دور و اطرافت؟ که با یه تیپ رسمی احمقانه و صدای پاشنههای کفشم ثابت کنم منم هستم؟»
«نه تو حیفی واسه این مدل کلیشهای. تو باید جای کفش پاشنهبلند به پات خلخال ببندی که هر وقت صدای راه رفتنت توی این خونه پیچید، من یادم بیاد به کی و کجا این بازی رو باختم.»
برشی از متن (۱):
خورشید دقایقیست رو از آسمان گرفته و خاکستری بیرحمی شهر را در آغوش کشیده است. صدای بوق بیامان ماشینها و بوی دود و غربت شهر جوری به افکارم آویخته شده که حتی قدرت تحلیل آنچه بر من گذشته را ندارم. لبهی پل میایستم، شکمم را میچسبانم به حفاظ آهنی کنارش و خیره میشوم به جریان سیال ماشینها. اتفاقات عجیب چند ساعت گذشته، درست مثل چراغ راهنمای انتهای مسیر در ذهنم روشن و خاموش میشود و با هر تکرارش بیش از پیش در بهت فرو میبردم. میان این همه آشوب، پژواک صدایی خالی از احساس و آخرین جملههایش حکم زدن فندک کنار انبار باروت را دارد که هر آن ممکن است همهچیز را به آتش بکشاند.
برشی از متن (۲):
چشمهایم را میبندم و آرشه را میکشم روی سیمهای ویولن؛ اشک از چشمهای بستهام شره میکند. دلم یکی از آن پدرهای جدی همیشه کنترل به دست میخواست که وقتی چشمش مات صورت گویندهی خبر بود، حواسش به دخترش باشد. به اوج آهنگ رسیدهام؛ آرشه در دستم میلرزد و صدای جیغ ویولن روی روحم خنج میکشد. انگار بچه شدهام؛ دلم یک خواب و بیداری میخواهد و دستی که لا به لای موهایم حرکت کند و با محبت صدایم بزند. یادم است روزهای بعد از رفتن مادرم، وقتی به جای گریه و بیتابی در سکوت گوشهی اتاق کز میکردم، ماهی میآمد سراغم و میگفت هر وقت دلت از دنیا گرفت، برو زیر طاق آسمون و آرزوهات رو توی گوش خدا بگو.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید