دختری ساده و سنتی در دنیای پر زرق و برق همسر ثروتمندش گرفتار میشود و برای حفظ تنها داراییاش یعنی عشق، باید با قضاوتها، تفاوتهای عمیق طبقاتی و سایههای گذشته بجنگد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
faghat50.PDF
مهتاب، دختری ساده و پایبند به سنتها، ناگهان خود را در دنیای پر زرق و برق و متفاوت شهاب مییابد؛ مردی ثروتمند و عاشقپیشه که برای به دست آوردن او از هیچ تلاشی دریغ نکرده است. تفاوتهای عمیق فرهنگی و طبقاتی میان این دو، سایهای از تردید و نگرانی را بر قلب مهتاب میاندازد. در حالی که شهاب با عشقی بیپروا و حمایتگرانه سعی دارد پناهگاه امنی برای همسرش بسازد، حضور آدمهای گذشته و نگاههای تحقیرآمیز اطرافیان، پایههای اعتماد به نفس مهتاب را میلرزاند. او که در خانوادهای دور از تجملات با سادهترین امکانات بزرگ شده، اکنون باید با چالشهای زندگی در کنار مردی دستوپنجه نرم کند که دنیایش پر از تجملات و آزادیهای بیقید و شرط بوده است. شهاب که مجذوب حجب و حیای درونی مهتاب شده، تمام تلاش خود را میکند تا فاصلهها را از بین ببرد و به او ثابت کند که تنها عشق ابدی اوست. اما در میان نجواهای حسودانه، تفاوتهایی که به وسعت زمین تا آسمان است و اضطرابهای ناشی از ورود به یک طبقه اجتماعی جدید، مهتاب باید تصمیم بگیرد که آیا میتواند جایگاه خود را تثبیت کند یا تسلیم قضاوتهای بیرحمانه دیگران خواهد شد. این داستان روایتی از تقابل دو دنیای متفاوت است که با نیروی عشق به هم پیوند خوردهاند.
۱.
با صدای امواج دریا چشم از هم گشود و به شهابی زل زد که کنارش به آسودگی خواب بود نقش لبخند بر تک تک اعضای صورتش نشست. ته دلش برای مرد این روزهایش ضعف رفت و همین باعث شد درست مثل گربه ای ملوس در آغوش او فرو برود و ببویدش با چنین ماه عسلی که شهاب برایش رقم زده بود انگار دنیا برایش بهشت شده بود.
۲.
ساختمان بزرگ شرکت درست مثل غولی مقابلش قد علم کرده بود. لحظه ای مردد از آمدن ناغافلش همانجا ایستاد چرا افکار بد و مالیخولیایی دست از سرش برنمی داشتند؟ انگار خوره به جانش افتاده بود در دلش هیاهویی برپا بود بیا و ببین لبه ی چادرش را درست کرد و با قدم هایی که میلرزید وارد ساختمان شد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید