بازگشت پسرعمهای کینهتوز پس از ده سال تبعید، نه تنها پرده از خیانت نامزد شایلی برمیدارد، بلکه او را در گردابی از انتقام و پیشنهادی عجیب گرفتار میکند که تمام باورهایش را به چالش میکشد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
biyaba~1.PDF
شایلی دختری است که پس از از دست دادن پدر و مادرش در کودکی، زیر سایه پرمهر عمهاش بزرگ شده و آیندهای آرام و عاشقانه را در کنار نامزدش، اشکان، متصور است. اما این آرامش با بازگشت دامون، پسرعمهای که ده سال پیش به خاطر یک سوءتفاهم و سکوت شایلی از ایران طرد شده بود، به شدت به هم میریزد. دامون که روزگاری بزرگترین کابوس کودکی شایلی بود، حالا در قامت مردی جذاب اما کینهتوز بازگشته است تا تاوان سالهای دوری و غربت را بستاند. در شبی که قرار است همه چیز به روال عادی بگذرد، دامون با افشای رازی تکاندهنده از خیانت اشکان، دنیای شایلی را ویران میکند و او را در گردابی از ناباوری و تنهایی رها میسازد. در حالی که شایلی برای مراقبت از عمهی بیمارش مجبور است حضور سنگین و آزاردهندهی دامون را در یک خانه تحمل کند، متوجه میشود که هدف پسرعمهاش تنها انتقام نیست. دامون با پیشنهاداتی عجیب و رفتاری دوگانه، مرزهای تنفر و احساس را در هم میشکند و شایلی را در چالشی هولناک برای حفظ غرور و قلب شکستهاش قرار میدهد. آیا کینهی دهسالهی دامون شعلههای یک رابطه ممنوعه را روشن خواهد کرد یا شایلی برای همیشه در خاکستر گذشتهی تلخ خود میسوزد؟
برش اول:
مسیر سنگفرش میان درختان را که به ساختمان اصلی منتهی میشد، به آرامی طی کردیم. درست مقابل ساختمان که به یمن ورود پسرها چراغانی شده بود، ایستادم و نگاهم بیاراده به سمت تراس بالا کشیده شد. قلبم برای یک لحظه در جایش ایستاد. آنجا بود... خودش بود. در فضای تاریک تراس ایستاده بود. چهرهاش معلوم نبود اما من از همان انرژی منفی و سنگینی که به طرفم ساطع میشد، او را تشخیص میدادم. سیگاری به دست داشت که میشد در دل تاریکی هم متوجه روشن بودنش شد. قدمی به جلو برداشت، اما کاملاً از تاریکی بیرون نیامد و تنها سرش را تکان داد. قلبم شروع به تپیدن گرفت و با حالی که حسابی خراب شده بود، با قدمهایی بلند خود را به داخل ساختمان کشاندم.
برش دوم:
آن شب دنیای من عوض شد. دامون ضربهی مهلکی بر پیکرهی زندگی آغاز نشدهام زده بود. دست خودم نبود و نگاهم روی صورت خندان اشکان قفل کرده بود؛ لبخندی که وقتی خوشحال بود بر لب مینشاند. اصلاً من عاشق همین لبخندش بودم. چطور میتوانست؟ یعنی زمانهایی که با من حرف میزد و از عشق میگفت و دلتنگی، دلتنگیهایش را آن سوی دنیا با عروسک فرنگیاش رفع میکرد؟ نه، باور نداشتم. نمیتوانست این قدر نامرد و پست باشد. در آن حال بد و نزار نمیتوانستم به حال کسی جز خودم فکر کنم؛ به قلبی که بدجور شکسته بود. باید آن لحظه از آن مکان منحوس فرار میکردم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید