برخورد اتفاقی یک مهندس مغرور و منضبط با مادری مستأصل در یک شب سرد، او را در دوراهی انتخاب میان دنیای سنگیِ خود و عواطفِ پیشبینینشده قرار میدهد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب ،فایل زیر را دانلود کنید
yekgha~1.PDF
حسام بارگاهی، مردی مقتدر، جدی و پایبند به اصول است که در دنیای مهندسی و پروژههای بزرگ، به سنگدلی و غرور شناخته میشود. او که از تکرار مکررات و آدمهای سطحینگر بیزار است، زندگیاش را در سکوت و انزوای خودخواسته میگذراند و تصور میکند هیچچیز نمیتواند حصار سرد اطرافش را بشکند. اما در یک شب بارانی و سرد پاییزی، پشت چراغ قرمزی که همیشه به قانونش احترام میگذاشت، با زنی به نام ریحانه روبهرو میشود؛ زنی مضطرب که نوزاد بیمارش را در آغوش گرفته و با التماس از او کمک میخواهد. حسام برخلاف میل همیشگیاش، ریحانه و فرزندش را سوار ماشین میکند و همین یک قدم، او را به دنیایی پرتاب میکند که در آن، عواطف انسانی و دردهای عمیق، جایگزین منطق خشک محاسباتیاش میشوند. حال حسام باید میان دنیای لوکس و بیروح گذشته و کشش غریبی که نسبت به این زن ساده و رنجکشیده پیدا کرده، راهی پیدا کند؛ تقابلی که او را با بخشهایی از وجودش روبهرو میکند که سالها از آنها فراری بوده است.
1
نفس کلافهام را بیرون دادم و دکمهی شاسی پنجره را پایین زدم تا اجازه دهم باد آخر پاییز، مغز داغ کردهام را خنک کند. همیشه از تکرار مکررات بیزار بودم و اینکه هر لحظه باید به آدمهای اطرافم یادآور میشدم به کسی محتاج نیستم و برعکس، تنهایی لذتی عجیب برایم دارد، خستهام میکرد. نگاهم به خیابان سرمازده بود و کلمهی «شاید» در زندگی من هیچ کاربردی نداشت؛ انگشت روی چشمان خستهام فشردم و به پروژههایی فکر کردم که تمام توانم را بلعیده بودند.
2
چشمانم از آینه روی زن تنهای پشتم نشست که با چادر سفیدی گلریز، کودک نحیفش را به سینه چسبانده بود. حسی غریب داشتم که تا به حال تجربهاش نکرده بودم؛ نگرانی و شاید توجهی غیرمتعارف که با روحیه خشن و سرد من فرسنگها فاصله داشت. بغض صدایش دل سنگ را میلرزاند و من، مردی که همه میگفتند از سنگ سردتر و خشنتر است، حالا با چشمهای معصوم و سیاهی روبهرو شده بودم که برزخی عجیب به جانم انداخته بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید