دختری جوان برای ساختن آیندهای مستقل راهی عمارت اسرارآمیز مادربزرگ پدریاش در شیراز میشود، اما رویارویی با کینههای قدیمی خانوادگی و رازهای پنهان ساکنان عمارت، مسیر زندگیاش را تغییر میدهد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
nimkat 50.PDF
نگار دختری است که در تصمیمی جسورانه، قبولی در دانشگاه تهران را رها میکند تا برای ادامه تحصیل به شیراز برود. او با این انتخاب، قدم در مسیری میگذارد که ریشه در گذشتهای مبهم دارد؛ گذشتهای که والدینش سالها سعی در پنهان کردن آن داشتهاند. نگار پس از ورود به شیراز، راهی عمارت باشکوه و قدیمی خانومبزرگ، مادربزرگ پدریاش، میشود. عمارتی که با ستونهای مرمرین و فضای نوستالژیک خود، گویی سالها منتظر او بوده است. اما این خانه اشرافی تنها یک استراحتگاه نیست، بلکه آبستن تقابلهای احساسی و کینههایی است که از گذشته بین مادر نگار و این خانواده سنتی شکل گرفته بود. در میان هیاهوی برخورد با بستگانی ناشناس، حضور پسری گوشهگیر به نام مانی که در انتهای راهروی عمارت زندگی میکند، توجه نگار را به شدت جلب میکند. نگار که برای ساختن آیندهای جدید به این شهر پناه آورده، حالا خود را در میان معمایی از روابط پیچیده فامیلی میبیند. آیا او میتواند در این عمارت پرماجرا، هویت مستقل خود را کشف کند یا در گرداب اختلافات قدیمی غرق خواهد شد؟
تکه متن اول:
ساختمون درست مثل یک رویا بود؛ به ساختمون که من فقط توی فیلمهای قدیمی دیده بودم. مگه همچین عمارتهایی هنوز وجود داشت؟ پس چرا تا حالا موزه نشده بود؟! گیج و سر در گم به نردههای سبز و بلند باغ نگاه کردم. ستونهای عمارت از همون بیرون هم قابل دیدن بود، همهاش خواب بود مگه نه؟ یک نیشگون از دستم گرفتم، بیدار بودم. همه خونههای دور و بر ویلایی و بزرگ بودند ولی هیچکدوم به پای اون ساختمون نمیرسیدند.
تکه متن دوم:
سنگ سفید ستونها زیر نور آفتاب ظهر برق میزد. انگار باهام حرف میزدند و میگفتند ما همیشه این جا سر پا ایستادیم محکم و استوار. این شما آدما هستید که به دنیا میآیین و از دنیا میرین در ما زندگی میکنید و پا روی پلههای بلند میذارید. به ستونهای مرمریم دست میکشید و به اونا تکیه میکنید و با اونا خاطره میسازید توی اتاقم زندگی میکنید عاشق میشید، رنج میبرید و میمیرید.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید