جراح جوانی که برای فرار از عذاب وجدانِ یک فاجعه، چهار سال از کشور و عزیزانش گریخته بود، اکنون با بازگشت به ایران مجبور است با اشباح گذشته و بیمارستانی که گورستان جوانیاش شده روبهرو شود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
panjom1.PDF
پندار پناهی، جراح سی و پنج ساله، پس از چهار سال دوری و تلاش برای فراموشی گذشتهای تلخ، به ایران بازمیگردد. او که سعی دارد با دفن کردن خاطرات و فاصله گرفتن از تمام آدمهای آشنا، هویتی خنثی و جدید برای خود بسازد، خیلی زود متوجه میشود که فرار از گذشته غیرممکن است. حضور ناگهانی البرز، صمیمیترین دوست سالهای دورش، و پیشنهاد کار از سوی استاد قدیمیاش دکتر ظهرابی، پندار را در برابر کابوسهایی قرار میدهد که سالها از آنها گریخته بود. بازگشت به بیمارستانی که برای او حکم گورستان آرزوها و جوانیاش را دارد، زخمهای کهنه و دردهای عصبیاش را دوباره بیدار میکند. پندار که در میان عذاب وجدان یک حادثه هولناک، طرد شدن از سوی خانواده و یادآوری گذشته دست و پا میزند، حالا بر سر یک دوراهی بزرگ قرار گرفته است. آیا او میتواند با ورود دوباره به آن بیمارستان، با تاریکترین روزهای زندگیاش روبهرو شود و از این بحران عبور کند؟ تقابل دوباره با گذشته، یا تهماندهی روح خستهی او را متلاشی خواهد کرد، یا راهی برای رهایی و التیام دردهایش میگشاید. این داستانِ رویارویی انسان با اشتباهات، حسرتها و تلاش برای یافتنِ فصلی تازه در تقویم زندگی است.
1
رسیدیم به بیمارستان. بیمارستان که نه، گور همه ی آرزوهام. حس آدمی رو داشتم که دارن بعد سالها قبر یکی از عزیزهاشو بهش نشون میدن. اون بیمارستان گورستون همه ی زندگیم بود، همه ی جوونیم. از درد معده لبها مو به هم فشار دادم، نفسی گرفتم و پیاده شدم. به خوبی لرز رو توی پاهام حس میکردم.
2
خوان اول رو وقتی رد کردم که از ایران رفتم. خوان دوم رو وقتی رد کردم که تو غربت موندم و تو تنهایی دووم آوردم. خوان سوم رو وقتی رد کردم که برگشتم. خوان چهارم هم وقتی تموم شد که به پیشنهاد دکتر جواب مثبت دادم. سه تا خوان دیگه مونده بود. نمیدونستم مرد این جنگ هستم یا نه، اما حالا که برگشته بودم میتونستم امتحان کنم. میتونستم خودمو بسنجم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید