پس از مرگ پدربزرگی ثروتمند، تمام میراث به نوه گوشهگیر خانواده میرسد و او را در میان طمع ویرانگر خانوادهاش و حضور مردی غریبه که قصد نزدیک شدن به او را دارد، در یک دوراهی خطرناک قرار میدهد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
khiyaban.PDF
زندگی آرام و منزوی «یسنا» با مرگ پدربزرگ ثروتمندش دستخوش طوفانی ویرانگر میشود. او که برای فرار از محیط ناامن و پرتنش خانه پدری، سالها به گوشه امن خانه پدربزرگش پناه برده بود، حالا در مرکز توجه و طمع خانوادهای قرار میگیرد که هر کدام سهم بیشتری از این ثروت کلان میخواهند. برخلاف انتظار همه، پدربزرگ در وصیتنامه خود تمام اموال منقول و غیرمنقول را به نام نوه کوچک و رنجور خانواده یعنی یسنا میزند. این تصمیم غیرمنتظره، خشم و کینه پدر، نامادری و برادر یسنا را برمیانگیزد و آنها با انواع نقشهها و فشارها تلاش میکنند تا وکالت اداره اموال را از چنگ او خارج کنند. یسنای بیتجربه که همواره از درگیری و تنش گریزان بوده است، اکنون با کمک وکیل پدربزرگش باید با ترسهای درونیاش روبهرو شود و روی پای خود بایستد. در میان این کارزار خانوادگی و دسیسههای بیوقفه، پای مردی به زندگی او باز میشود که در نگاه اول تکیهگاهی امن و قابل اعتماد به نظر میرسد. اما یسنا که سالها طعم تلخ بیمهری و ناامنی را چشیده است، با تردیدهای عمیقی دستوجنجه نرم میکند. آیا او میتواند با وجود گذشتهای پر از زخم و بیاعتمادی، به این مرد اعتماد کند یا این اتفاق تنها بازی جدیدی در مسیر پرپیچوخم زندگی اوست؟
برش اول:
چشمهایش خالی از هر حسی بود؛ مثل دو گوی بیحس آبیرنگ، مثل مردهای که تنش سرد شده باشد. رهام دلش میخواست تنگ در آغوشش بگیرد و به او بفهماند که چقدر این بدن نحیف برایش ارزشمند است، بگوید که نمیتواند تحمل کند این همه دوری را... این همه احساس مختلف بد را.
برش دوم:
مثل دیوانهها میدویدم، چراغهای راهرو یکییکی جلوی پایم روشن میشدند و ترس بدتر به وجودم غالب میشد، کیفم بین انگشتهای دست چپم فشرده میشد. پاهایم میل شدیدی به ایستادن داشتند، اما مغزم فرمان دیگری میداد، قدم برداشتن برایم لحظهبهلحظه سختتر میشد و نگاهم با ترس اطراف را میکاوید.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید