روزنامهنگار و عکاس سرشناسی که پس از طلاق و ورشکستگی برای زنده ماندن به قمار زیرزمینی روی آورده است، با پیشنهاد کاری مرموز زنی تازه از فرنگ برگشته روبهرو میشود که میتواند راه نجات یا پایان او باشد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب ،فایل زیر را دانلود کنید
veylan.PDF
بنیامین، عکاس و روزنامهنگار دغدغهمندی که روزگاری برنده جایزه معتبر یونسکو بود، حالا در سراشیبی ویرانگر زندگی دست و پا میزند. پس از توقیف هفتهنامهاش و از دست دادن شغل و جایگاه اجتماعی، همسرش آنا نیز تحت فشار خانواده از او جدا شده و بنیامین را با کوهی از بدهی و مسئولیت پسر خردسالشان، رهام، تنها گذاشته است. بنیامین که تمام غرور و اعتبارش خدشهدار شده، برای فرار از فشارها و پاس کردن چکهای برگشتیاش پا روی اصول اخلاقی خود میگذارد. او به شکلی مخفیانه درگیر دنیای تاریک قمارخانههای شبانه و شرطبندیهای زیرزمینی در ویلاهای اطراف تهران میشود. در حالی که دوست صمیمیاش امیرعلی و خواهرش بیتا با نگرانی فراوان تلاش میکنند او را از این منجلاب و خودویرانگری بیرون بکشند، فرصتی عجیب و غیرمنتظره بر سر راهش قرار میگیرد. زنی جوان به نام رها رازی که به تازگی از خارج از کشور برگشته، در حال تأسیس یک شرکت جدید است. رها با اصرار و از طریق امیرعلی میخواهد بنیامین را به عنوان عکاس تبلیغاتی استخدام کند. رها که به نظر میرسد زخمها، حسرتها و اهداف پنهان خودش را دارد، در تلاش است تا به هر قیمتی وارد زندگی بنیامین شود. حالا بنیامین بر سر یک دوراهی سرنوشتساز ایستاده است؛ آیا او میتواند از سایه سنگین قمار، بدهی و گذشتهاش فرار کند، یا این پیشنهاد کاری او را به مسیر تازهای از چالشها و رویاروییهای عاطفی میکشاند؟ مخاطب در این داستان با سقوط یک قهرمان و تلاشهای مبهم زنی برای ورود به دنیای او همراه میشود تا کشف کند در نهایت چه کسی دیگری را نجات خواهد داد.
1
اتاقک فلزی در طبقه ی ششم متوقف شد و صدای زنگ داری به گوشش رسید. پوزخند سردی روی لبهایش نشست و به آرامی از اتاقک خارج شد. بدون اینکه تمایلی داشته باشد تا کفشهایش را در بیاورد وارد واحد شماره ی شش شد. واحد دنجی که در چوبی خوش ساختی داشت و اسطوخودوس و شمعدانی هایش بالای جاکفشی چوبی که تا چند ماه پیش از سبزی و طراوت نمایی می دادند به سنگهای گرانیتی و مرمری پشت سرشان حالا خشک خشک بودند.
2
همه ی اینها را گفته بودند گفته بودند و تا جان داشت و جا داشت نشنیده بود. با همه ی اینها نگفته بودند چه کار کند؛ فراموش کند و بگذرد؟ چطور مرور خاطرات نکند؟! اصلاً به قول همه بی خیال باشد چطور جواب دلش را بدهد؟! کاش می گفتند با این همه زخم توی دلش چه کار کند با این همه حسرت تلنبار شده و آه های خورده و نخورده اش چه کار کند. شاید اگر میگفتند حال بهتری داشت. حداقل حالا مثل تیری که آماده ی خروج از چله ی کمان است، نبود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید