پناه آوردن اتفاقی دختری جوان به انجمن ادبی دانشگاه برای رها کردن انگشتش از منقار یک کلاغ، آغازگر عشقی یکطرفه و پنهان به مدیر سرد و نفوذناپذیر انجمن میشود که دوست داشتن را فراموش کرده است.«برشهای
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب ،فایل زیر را دانلود کنید
ghabile30.PDF
رضا، دانشجویی تلخاندیش، منزوی و بیتفاوت است که مدیریت انجمن ادبی دانشگاه را نه از روی علاقه، بلکه تنها برای پناه بردن به خلوتی بهدوراز هیاهوی آدمها بر عهده گرفته است. او که با نگاهی بدبینانه به جهان مینگرد و احساسات را نقطهضعفی مضحک میداند، هرگز تصور نمیکند که حصار تنهاییاش با یک اتفاق پیشپاافتاده فرو بریزد. در شبی سرد و خلوت، دختری جوان و احساساتی به نام ریما، درحالیکه انگشت زخمیاش در منقار یک جوجه کلاغ گرفتار شده، هراسان به کانون پناه میآورد. این برخورد نامتعارف، آغازگر زنجیرهای از اتفاقات میشود که مسیر زندگی هر دو را برای همیشه تغییر میدهد. ریما، برخلاف تمام منطقها، در سکوت شیفتهی این پسر سرد و نفوذناپذیر میشود؛ عشقی که همچون ریشهای پنهان، تمام وجود او را در بر میگیرد و او را وارد بازی پیچیدهای با مردی میکند که دوست داشتن را بلد نیست. حضور مداوم ریما در جلسات شب شعر و تلاشهای پنهانیاش برای راه یافتن به دنیای تاریک رضا، تقابلی جذاب میان احساس و منطق خلق میکند. آیا پرندهی سرنوشت میتواند قلب سنگی رضا را به تپش وادارد، یا ریما در سرمای کشندهی این قبیلهی بیاحساس شکسته خواهد شد؟
1
چیزهای زیادی به تو بدهکارم. هماندازهی یک زندگی که بیوقفه خوب پیشرفته باشد به تو بدهی دارم، اما از تمام بدهیها، یک کلاغ هست که هیچوقت نمیتوانم با تو صافش کنم. یک کلاغ که میتواند دستم را آشولاش کند و درست وقتی فکر میکنم از سرمای کشندهی زمستان در یک جوی آب یخزده نجاتش دادهام، مرا نجات دهد. گاهی مینشینم و با تصویرش بازی میکنم، با تصویر آن شب و آن پرندهی لجوج. میدانی، تقدیر، قسمت یا سرنوشت یا همهی آن چیزهایی که تو هیچوقت قبول نداشتی، در این تصویر برای من معنا میشود.
2
عاشق شدن شبیه اتفاقیست که هیچ خبری از آن نداری، شبیه یک سرطان که درست وقتی میفهمی مبتلایی که تمام تنت را مدتهاست طی کرده است، در سکوت و آرامش. وقتی میفهمی که اغلب خیلی دیر است؛ برای مبارزه زمان گذشته و برای درمان. هیچکس نمیتوانست تو را دوست داشته باشد، رضای انجمن را حتی مورچههای سوراخهای کنج دیوارها هم دوست نداشتند. هیچکس نمیتوانست کلماتت را دوست داشته باشد وقتی تیغ نقدت آنقدر برنده و نگاهت کوبنده بود. هیچکس دوستت نداشت، چون دوست داشتن بلد نبودی.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید