زن خیاطی که در عمارتی قدیمی زندگی میکند، با پوشیدن پنهانی لباس عروس مشتریان، درگیر کشف رازهای تاریک و گذشته زجرآور مادرش در همان باغ میشود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
andohbak50.PDF
سلیمه که روزگاری کلفت عمارت خانواده فرهادی بود، در اتاقی کوچک میان باغ پدری این خانواده با دوختن لباس عروس روزگار میگذراند. او که همسرش را در التهابات پس از انقلاب از دست داده است، با پسر خردسالش یحیی زندگی میکند. سلیمه عاشق دوختن منجوق و پولک روی پارچهها است و شبها تا دیروقت به این کار عشق میورزد. یحیی از درون پشهبند کوچک خود، لبخند مادر را در هاله نور تماشا میکند که چگونه پنهانی لباسهای مشتریان را میپوشد و در آینه به خود خیره میشود. اما این عمارت قدیمی و تاروپود این لباسهای سفید، رازها و اندوهی بس عمیقتر در سینه دارند که با گذشتهای تلخ و زجرهای مادر سلیمه گره خورده است. خاطرات روزهای پرآشوب و حضور سنگین سایه خانم فرهادی، زندگی این مادر و پسر را درگیر معمایی پنهان میسازد. آیا سلیمه میتواند از حصار این باغ و خاطرات مدفون در زیر درخت چنار پیر رهایی یابد، یا در تاروپود این اندوه اسیر خواهد ماند؟
سلیمه عاشق دوختن منجوقها روی لباس عروس بود. ظرف منجوق و پولکها را گذاشته بود بالای تنها طاقچهای که در اتاقشان داشتند و مثل جانش از آنها مراقبت میکرد. بعضی روزها لباسها را میآورد به اتاق و تا نیمه شب سوزن میزد. یحیی از توی پشهبند کوچکی که مادر برای نجاتش از گزش حشرات حتی در دل زمستان در اتاق میزد میدید که چطور وقت سوزن زدن لبخند روی لبهایش است.
همین که به سمت ماشین رفت از پای درختی که نزدیک در بود و زبالهها کنارش بود بقچه ته پارچهها را دید. از میان گره محکمش دامن وصلهدار لباس عروس کوچکش پیدا بود. قلبش دوباره تپید و انگار خون با سرعتی بینهایت به سمت سرش پمپاژ میشد. لباس را از بقچه بیرون کشید و وسط ظهر زیر یکی از آخرین چنارهای بزرگ ته باغ چالش کرد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید