دختری که در کودکی قربانی معامله شوم پدرش شده و توسط غریبهها ربوده میشود، سالها بعد با هویتی جدید تلاش میکند از سایه سنگین رازها و گذشتهای تاریک که هنوز روحش را میخراشد بگریزد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
raghsb~1.PDF
انار، دخترک بیگناهی است که در دل فقر و سیاهی یک گاوداری تاریک، شاهد متلاشی شدن خانوادهاش میشود. پدری معتاد که برای تأمین هزینه مواد، نوزاد تازهمتولدشدهشان را میرباید، ناخواسته سرنوشت انار را به دستانی بیرحم میسپارد. در پی مرگ تلخ نوزاد ربودهشده، طلبکاران خشمگین انار را به گروگان میگیرند و او را به مکانی متروکه میبرند تا معاملهای شوم کنند. اما دست تقدیر، او را در مسیر زنی قرار میدهد که برای پنهان کردن یک دروغ بزرگ، انار را با خود میبرد. سالها بعد، آن دخترک وحشتزده، حالا با هویتی تازه به نام خجسته، در تلاش است تا روی پاهای خود بایستد و زندگی جدیدی بسازد. با این حال، سایه سنگین گذشته، یک فقدان دلخراش و رازهای سربهمهر مردی به نام معز، همچنان روح خجسته را میخراشد و او را به مرز جنون میکشاند. آیا او میتواند از گرداب خاطرات تاریک کودکی رها شود، یا تاریکیهای دیروز، امیدهای فردای او را خواهد بلعید؟
1
دخترک پشت میله ها ایستاده بود. دستهای کوچکش آهن زنگ زده را گرفته بود و دهانش میله را با ولع و اضطراب می لیسید. زدگی سرد میله را با زبانش چپ و راست میکرد و با چشمهای وق زده زایمان گاو را نگاه می کرد. دمپایی های کبره بسته اش میان آب و علوفه ی ریخته شده از آخور غرق شده بود اما انگار چیز دیگری جز دیدن آن صحنه برایش مهم نبود. از دور صدای ناله های مادرش را میشنید ناله هایی که از دم غروب شروع شده و حالا به اوج رسیده بود.
2
صبح ها در گاوداری همیشه یک شکل شروع میشد، با صدای کارگرها و دویدن سنگین گاوها به سمت شیردوش و هی هی کردن آنهایی که از مسیر جدا شده و لجوجانه تمایلی به رفتن نداشتند. آفتاب می افتاد روی سنگ نمکهایی که زبان بزرگ گاوها با لذت میلیسید و هر چند دقیقه یک بار هیکل کارگری با فرغون آفتاب را قطع و وصل میکرد. دخترک پشت پنجره ایستاده بود. موهای آشفته ی مشکی اش در هم فرو رفته بود و چشمهایش تصویر بیرون را می کاوید.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید