بازگشت اجباری ترمه به زادگاهش پس از یک طلاق تلخ، او را در برابر خانوادهای ازهمپاشیده، خاطرات خواهر ازدسترفتهاش و پسرداییاش محمد قرار میدهد که تنها پناه او در این روزهای پرالتهاب است.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
goshehpi50.PDF
ترمه دختری است که پس از سالها دوری و فرار از گذشتهای تلخ، مجبور میشود به شهری بازگردد که تمام دردهایش از آنجا ریشه میگیرد. او که به تازگی از ازدواجی تحمیلی و بدون عشق با میلاد رها شده، حالا به بهانه مراسم سالگرد خواهرش ترنج، پا در مسیری میگذارد که پر از خاطرات آزاردهنده و روابط ازهمگسیخته است. ترمه که سالهاست از مادر جاهطلب خود بریده و در شهری دیگر به کار و تنهایی پناه برده است، با رسیدن به ترمینال با محمد، پسردایی و همبازی دوران کودکیاش، روبهرو میشود. محمد که برادر همسر سابق ترمه نیز هست، تنها کسی به شمار میآید که او در این بازگشت پرالتهاب به خانهاش پناه میبرد. تقابل دوباره ترمه با خانوادهای که از آنها گریزان است و حضور پررنگ محمد در کنار او، رازها و احساسات سرکوبشدهای را بیدار میکند. در میان سایه سنگین فقدان ترنج و نگاههای پر از سؤال اطرافیان، ترمه باید تصمیم بگیرد که آیا همچنان میخواهد پشت دیوارهای سنگی تنهاییاش پنهان بماند یا با زخمهای قدیمی و آدمهای گذشتهاش روبهرو شود. این سفر ناخواسته، نه تنها پایان یک فرار طولانی، بلکه آغاز رویارویی با حقیقتی است که سالها از آن گریخته است.
1
چشمانم در حال نوشیدن چایم از روی آدمهای داخل عکس با حسرت و مکث یکییکی گذشت تا به او رسید، به او که خندان و بیخیال آدمهای اطرافمان در آغوشم داشت. چشمانم از روی چشمان سرمستش گذشت و روی دستانی نشست که از پشت سر روی شکمم محکم شده بود. لبخند گوشهی لبم تلخ بود، حسرت داشت، حسرت روزها و شبهایی که با او و بیاو گذشت. چشم چرخاندم و به تصویر دختری که کنارم ایستاده و همهی صورتش خنده بود نگاه کردم، به ترنجم. چشمانم سوخت و اشک نیشتر زد.
2
چشمانم را پر حرص روی حرکت دستان او و میلی که با تمام خودداریام درون خودم هم به پا شده بود بستم. سعی کردم در آن لحظه فکرم را از اتفاقی که بیاختیار من در حال افتادن بود دور کنم و به چمدان نیمهبستهای که پای تخت انتظار او را میکشید فکر کنم، به ساعتی بعد و بلیتی که روی میز کوچک کنار تخت بود. پشتم ناغافل خالی شد و دستم روی میز کشیده و بیهوا به یکی از وسایل روی میز برخورد کرد. چشمانم با حیرت چرخید و روی خرده شیشههایی نشست که کنار میز و روی سرامیکها پخش بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید