زنی که پس از مرگش، به جای آرامش ابدی، با خیانت آشکار همسرش روبرو میشود و حالا بیآنکه صدایی داشته باشد، برای نجات فرزندانش از چنگال نامادری، به جنگی نابرابر با دنیای زندگان برمیخیزد.
محصولات مرتبط
ستاره مرده است، اما این پایان ماجرا نیست. او حالا روحی سرگردان است که در خانهی خودش پرسه میزند و نظارهگر زندگیای است که دیگر به او تعلق ندارد. او که در تمام سالهای زندگی مشترکش زنی آرام، صبور و شاید بیش از حد خوشبین بوده، اکنون با حقیقتی عریان و دردناک روبرو میشود: شهاب، همسرش، نه تنها در سوگ او نیست، بلکه با اشتهای تمام غذا میخورد و پنهانی با معشوقهاش، نرگس، برای آینده برنامهریزی میکند. ستاره میبیند که چگونه زنی که زندگیاش را ویران کرده، حالا با وقاحت تمام بر سر سفرهی ختم او نشسته و برای فرزندان داغدارش دلسوزی میکند.
این مشاهدهی ناتوان از جهان زندگان، آتشی از خشم و انتقام را در وجود اثیری ستاره شعلهور میکند. او که دیگر جسمی برای لمس کردن و صدایی برای فریاد زدن ندارد، تلاش میکند از فراسوی مرگ، راهی برای محافظت از بهار و آرش، فرزندانش، و انتقام از خیانتهای شهاب پیدا کند. اما آیا روحی که دستش از دنیا کوتاه است و فریادش به گوش کسی نمیرسد، میتواند در برابر مکر زندگان بایستد یا تنها محکوم به تماشای فروپاشی یادگارهای زندگیاش خواهد بود؟.
۱. رویارویی با حقیقت در مراسم خاکسپاری
«باور کردنی نیست؛ شهاب برای من گریه میکند؟ سر خاک که اخم هم نکرده بود. فقط صاف ایستاد و نگاه کرد تا مرا آن زیر گذاشتند و رویم بلوک سیمانی چیدند و خاک ریختند. بعد به قبرکن و مداح انعام داد و همراه بقیه به رستوران رفت و با اشتها ناهار خورد؛ طوری با آرامش باقالیپلو کشید و رویش ماهیچه گذاشت که انگار شام عروسی است. مخصوصاً وقتی ژلهی لیمو خورد و حس کردم چه لذتی از آن میبرد، لجم گرفته بود و دلم میخواست کتکش بزنم.»
۲
«از روی فرمان میپرم پایین و آن را محکم میگیرم و یک دفعه میپیچانم. اگر خودرو ناگهان منحرف شود و به یکی از آن چنارها بخورد... شاید الان ببینم که جلوی ماشین گرانقیمت بهکل چروک خورده و فرورفته... و شهاب با سر و صورت خونی روی فرمان افتاده و حرکت نمیکند. ولی حیف که من نمیتوانم این فرمان لعنتی را بچرخانم تا ماشین لعنتی به درخت لعنتی بخورد و مچاله شود و این مرد لعنتی نرود خانهی آن زن لعنتی، آن هم فردای خاکسپاری من! چقدر دلم یک نفس عمیق میخواهد؛ آدم تا وقتی زنده است، نمیفهمد هر کدام از این نفسها در مقابل کارهایی که از دستش برنمیآید، مثل آبی است که روی آتش میریزند.»
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید