تقابل پرالتهاب دختری مهاجر و پایبند به سنت ها با افسر پلیس جوانی که از هویت و ریشه های خود می گریزد، سرنوشت آن ها را در سرزمینی بیگانه به هم گره می زند.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
marz50.PDF
شهرزاد، دختر جوان و مهاجری است که پس از گذراندن روزهای تلخ بیماری و فقدان مادرش، به همراه پدر خود راهی شهر لس آنجلس می شود تا فصل جدیدی از زندگی اش را در سرزمینی غریب آغاز کند. او که با امیدها و رویاهای فراوان پا به حیاط سرسبز دانشگاه کالیفرنیا گذاشته است، در همان روز اول با چالشی ناخواسته روبهرو می شود که زمینه ساز آشنایی او با خواهر و برادری متفاوت به نام های آنا و جیمی می گردد. جیمی، افسر پلیس جوان و دورگه ای است که با وجود ریشه های ایرانی و تسلط به زبان مادری، اصرار دارد خود را یک شهروند تمام عیار نشان دهد و از اصالت خود فاصله بگیرد. این موضوع از همان ابتدا به تقابل و کشمکش های پنهان و آشکاری میان او و شهرزادِ پایبند به سنت ها می انجامد. در حالی که دوستی عمیق و صمیمانه ای میان شهرزاد و آنا شکل می گیرد، حضور پررنگ و رفتارهای خاص و شیطنت آمیز جیمی، آرامش درونی شهرزاد را بر هم می زند. رقابت ها و لجاجت های این دو جوان، آن ها را در مسیر اتفاقاتی غیرمنتظره قرار می دهد؛ اتفاقاتی که از یک مسابقه ساده دوچرخه سواری در خیابان های شهر آغاز شده و شهرزاد را در اثر لجاجت و فشار زیاد تا مرز بی هوشی و تخت بیمارستان می کشاند. در کشاکش این حوادث، رویارویی با تفاوت های فرهنگی و تلاش برای حفظ هویت، مسیر زندگی شهرزاد را با چالش هایی عمیق مواجه می کند. آیا این تقابل و لجاجت های مداوم، سرانجام جای خود را به درک متقابل خواهد داد یا شهرزاد در میان تضادهای دنیای جدید گم خواهد شد؟ این داستان پرکشش، تقابل هویت، سرنوشت و احساسات ناشناخته را در آن سوی مرزها به زیبایی تصویر می کشد.
1
شهرزاد اولین روز دانشگاه را سپری کرده و از کلاس بیرون آمده بود. هوای لطیف پاییزی او را به وجد آورده بود. هنوز هم به سختی می توانست باور کند که بعد از چند سال پشت کنکور ماندن سرانجام در رشته ی دلخواهش مشغول تحصیل شده است. هر وقت به این موضوع فکر می کرد، چنان شاد می شد که دلش می خواست مثل یک کودک جست و خیز کند و بالا و پایین بپرد. غرق در این افکار حیاط بزرگ و سرسبز دانشگاه کالیفرنیا را طی می کرد.
2
بعد از رفتن او، زندگی شهرزاد و پدرش تبدیل شده بود به یک حسرت دائمی و اندوه و اشک و درد. هر چند که نزدیکان سعی داشتند آن ها را تنها نگذارند و در کنارشان باشند اما هیچ چیز نمی توانست جای خالی مادر را برای آن ها پر کند. حس می کرد با رفتن مادرش او و پدرش هم مرده اند و دیگر نمی توانند به زندگی ادامه دهند.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید