پزشک جوانی برای اثبات سلامت عقل مادربزرگش و کشف رازی خانوادگی، نامزدیاش را رها کرده و به دل خطر در روستایی دورافتاده میزند، اما در گورستان متروکه درمییابد که افسانهی گرگها، حقیقتی خونبار و زنده است.
محصولات مرتبط
زرین، پزشک جوانی است که در فاصلهای کوتاه، پدر، مادر و عزیزترین تکیهگاه زندگیاش، مهلقا، را از دست میدهد و در میان اندوهی عمیق، احساس میکند رشتههای تعلقش به دنیا گسسته شده است. در حالی که نامزدش آرشام، با منطقی سرد سعی دارد او را به زندگی روتین شهری و برنامههای مهاجرت بازگرداند، زرین ذهنش درگیر حرفهای عجیب و مرموز مهلقا در روزهای آخر عمرش است؛ حرفهایی دربارهی گرگها و گورستان قدیمی که آرشام آنها را هذیانهای ناشی از آلزایمر میداند. اما زرین نمیتواند از این راز بگذرد. او در تصمیمی جسورانه، نامزدیاش را بر هم میزند و برای گذراندن طرح پزشکی و یافتن حقیقت، راهی روستای اجدادیاش، «لیقوان» میشود. او قدم در مسیری میگذارد تا ببیند آیا هشدارهای مهلقا واقعی بوده یا توهمی که جانش را به خطر میاندازد. زرین در تنهاییِ وهمآلودِ گورستان قدیمی، با حقیقتی روبهرو میشود که تمام باورهایش را به چالش میکشد؛ جایی که مرز بین افسانه و واقعیت درنده شکسته میشود.
تکه اول:
«آرشام پوزخند میزند:
_ حس ماجراجوییت گل کرده که بری ببینی حرفهای پریشون یه پیرزن آلزایمری درسته یا نه؟ کسی که آخر عمری عقل درست و حسابی نداشته و...
صورتم گر میگیرد و حرفش را قطع میکنم. با حرص میگویم:
_ حق نداری در مورد مهلقا جون اینجوری حرف بزنی!
نفس عمیقی میکشد و آرام میگوید:
_ معذرت میخوام، تند رفتم. ولی زرین تو یه پزشکی، موضوع آلزایمر رو نه به عنوان یه چیز بد، به عنوان یه بیماری بهش نگاه کن.
_ میدونم آرشام، قضیه خیلی نشدنی به نظر میآد. اون زمان هم که مهلقا جون این حرفها رو میزد، هربار به خودم همین رو میگفتم که طفلک داره آلزایمر میگیره. ولی از طرف دیگه هم چطور ممکنه یکی که تا آخر عمرش مغزش مثل ساعت کار میکرده، فقط تو یه مورد خاص آلزایمر داشته باشه؟ درست تو همون ساعتهایی که داشتیم در این مورد حرف میزدیم، قشنگ یادش بود که الان غذاش رو گازه، همه رو میشناخت. این دیگه جزو علائم دیمانس نیست.»
تکه دوم:
«صدای زوزهای از جایی نه چندان دور میپیچد توی گوشم. تنم میلرزد و بیاختیار بلند میشوم. بوتههای انبوه گلمحمدی خودرو تکان میخورد. شک ندارم که چیزی زیر آنهاست. زیاد طول نمیکشد که یک گرگ خاکستری رنگ از زیر بوتهها بیرون میخزد. رنگش روشنتر از گرگهایی است که تا به حال دیدهام و اندازهاش بزرگتر. صاف زل زده به من و طوری نگاهم میکند که موهای تنم سیخ میشود. حس میکنم بدترین اشتباه زندگیام را کردهام. از چهرهی وحشی این حیوان چیزی جز میل به خونریزی و درندگی حس نمیشود. یکآن به صداقت مهلقا شک میکنم؛ نکند تمام آن حرفها فقط نشانههای آلزایمر بوده؟ خدایا چطور باور کردم؟ ناسلامتی دکترم! چرا مثل یک بچه خودم را گول زدم و به دام خطر پا گذاشتم؟»
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید