دختری کمحرف که رازی سنگین از یک مرگ را در سینه پنهان کرده است، برای جبران گذشتهی تاریکش تصمیم میگیرد به قیمت نابودی خود، نامزد درهمشکستهی مقتول را از مرز ورشکستگی و جنون نجات دهد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
jazr&mad.PDF
شهرزاد دختری آرام و کمحرف از خانوادهی بزرگ و متمول کیراد است که سالهاست پس از یک حادثهی تلخ در گذشته، ترجیح داده احساساتش را در خود بریزد و سکوت کند. او در کوچهای اختصاصی در کنار تمام اعضای خانوادهاش زندگی امن و یکنواختی دارد، اما در پس این ظاهر آرام، رازی تاریک و سنگین روح او را میآزارد. نقطهی عطف داستان زمانی رقم میخورد که شهرزاد به طور کاملا اتفاقی، با مردی به نام میثاق در مطب روانشناسی پسرعمویش روبهرو میشود. میثاق مردی درهمشکسته است که شش ماه پیش عزیزی به نام فرشته را از دست داده و اکنون در مرز نابودی مطلق قرار دارد. دیدن میثاق، تمام سدهای دفاعی شهرزاد را در هم میشکند و او را به یاد نامهای میاندازد که از فرشته نزد خود نگه داشته است. شهرزاد که احساس عذاب وجدان عمیقی میکند، برخلاف هشدارهای جدی و مخالفتهای سرسختانهی پسرعمویش، تصمیم میگیرد به زندگی میثاق نفوذ کند. او قسم میخورد که به هر قیمتی، این مرد فروپاشیده را دوباره به زندگی بازگرداند. اما این تصمیم جسورانه، شهرزاد را در مسیر گردابی ناشناخته قرار میدهد که ممکن است نهتنها خودش، بلکه تمام خانوادهاش را درگیر کند. رویارویی دختری که از حرف زدن فرار کرده با مردی که چیزی برای از دست دادن ندارد، تقابلی جذاب میآفریند. آیا شهرزاد میتواند پیش از آنکه دیر شود، نور امید را به دنیای تاریک میثاق بتاباند؟
تکه اول:
نگاهش را دوخت به شعری که با خطی خوش در انتهایی ترین قسمت سنگ قبر نوشته شده بود و نفسش را با آه بلندی بیرون داد. چه کسی گفته بود زمان مرهم هر دردی است؟ چه کسی دقیقا این حرف مزخرف و بی معنی را زده بود؟! کجا بود تا بیاید و ببیند گذر ماه ها نتوانسته حتی ذره ای از دردی که مثل موریانه جانش را میخورد کم کند؟! کجا بود تا بیاید و حال و روزش را ببیند و دیگر تز الکی ندهد؟! باد سرد صبح آبان ماهی میان موهای کوتاه و بلندش پیچید و لرز خفیفی نثار تنش کرد.
تکه دوم:
من شهرزاد بودم؛ اما برخلاف اسمم عادت به قصه گویی نداشتم. من اصلا عادت به حرف زدن نداشتم. من آرام ترین و کم حرف ترین فرد این خانواده ی بزرگ بودم. من با دور و برم قهر نبودم اما درست از هفت سالگی که به شیوا هم کلاس ام گفتم ازش متنفرم و چیزی در نگاهش شکست و شد اشک و نشست روی گونه اش و دقیقا دو ساعت بعدش به کسری گفتم پسر خاله اش توپش را برداشته و او هلش داد و سرش به سنگ خورد و پسر خاله ی بیچاره سه ماه به کما رفت، یاد گرفتم که خیلی خوب نیست همه ی آنچه که در ذهنمان میگذرد روی زبانمان جاری شود. درست از همان روز شهرزاد پر سروزبان آرام آرام ساکت شد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید