دختر یتیم و سادهدلی به نام نیاز، پس از فرار از یک محیط کاری آزاردهنده، به طرزی معجزهآسا در یک شرکت بازرگانی مجلل استخدام میشود، اما رویارویی با دنیای پر زرق و برق جدید و رئیس جوان شرکت، سرنوشت او را در مسیری ناشناخته قرار میدهد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
taghdim.PDF
نیاز دختری نوزده ساله و یتیم است که تنها با مادربزرگ پیر و بیمارش، عزیز جون، در خانهای محقر زندگی میکند. او برای فرار از نگاههای ناپاک کارفرمای مسن خود در یک کارگاه خیاطی، کارش را رها کرده و برای تأمین مخارج روزمره و داروهای مادربزرگش به دنبال شغلی جدید میگردد. در میان ناامیدیها و جستجوهای بیثمر، نیاز به طور اتفاقی متوجه آگهی استخدام یک شرکت بازرگانی بسیار بزرگ و باشکوه به نام شبخیز میشود. با وجود تفاوت فاحش طبقاتی، ظاهر ساده و لباسهای قدیمیاش، او قدم در این برج مجلل میگذارد و در کمال ناباوری، توسط مدیر جوان، خوشرو و محترم شرکت به نام امیر، به عنوان حسابدار استخدام میشود. این موقعیت شغلی رویایی با حقوقی بسیار بالا، دریچهای جدید به روی زندگی پررنج نیاز میگشاید. اما ورود دختری ساده و بیتجربه از محلهای فقیرنشین به دنیای پر زرق و برق و پیچیده یک شرکت بزرگ بازرگانی، آغازگر چالشها و اتفاقات پیشبینینشدهای است. آیا نیاز میتواند جایگاه خود را در این محیط جدید و در کنار رئیسی که رفتارش با تمام تصورات او متفاوت است، حفظ کند و با تضادهای این دو دنیای متفاوت کنار بیاید؟
1
پایم را که روی اولین پله گذاشتم حرف دخترک در گوشم زنگ زد، درسته حق با او بود. شرکتی با این عظمت مگر بی حسابدار می ماند، قطعاً تا الان یکی را استخدام کرده بودند و با رفتن به آنجا خودم را کوچک میکنم. پایم روی پله سرید و پایین افتاد. مردد مانده و دچار تردید شده بودم. اصلاً اگر کسی را استخدام نکرده باشند هم مرا چه به اینجا؟. شرکتی که ساختمانش به این شکل و این عظمت است حتماً داخلش هم آدمهای شکل خودش را دارد.
2
مقابلم یک در بزرگ چوبی بود به رنگ قهوه ای سوخته که در بین آن سنگهای مرمر سفید خیلی خودنمایی میکرد و یک تابلوی نسبتاً بزرگ کنار در قرار داشت که اسم شرکت رویش حک شده بود و با رنگ طلایی اش جلوه ی خاصی به دیوار می داد. ناخودآگاه لبخندی روی لبانم نشست.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید