برخورد اتفاقی یک مهندس جوان با دختری مرموز و خاموش که چون مجسمهای زیر باران پاییزی ایستاده است، آرامش منطقی زندگی او را متلاشی کرده و او را درگیر احساسی ناشناخته و ملتهب میکند.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
venosz.PDF
فخرالدین مهندسی جوان، منطقی و موفق است که در کنار خانواده ثروتمند و برادر دوقلوی شوخطبع خود، بهاالدین، روزگار آرام و شادی را سپری میکند. دنیای بیدغدغه و سرشار از خنده آنها ناگهان در یک شب سرد و بارانی پاییزی دستخوش تغییری شگرف میشود. فخرالدین برای فرار از کلافگی و تنهایی به خیابانهای خلوت پناه میبرد و در تاریکی کوچه، با زن جوانی روبهرو میشود که چون مجسمهای بیجان، زیر بارش تند باران ایستاده و دستهایش را رو به آسمان بلند کرده است. سکوت مرموز این غریبه و نگاه بیتفاوت و گزندهی او پس از لحظهای چشم در چشم شدن، طوفانی از التهاب و سردرگمی را در درون فخرالدین به پا میکند. او که تا پیش از این هرگز چنین آشفتگی روحی را تجربه نکرده بود، منزوی و بیحوصله میشود و توجه برادر تیزبینش را به این رفتار غیرعادی جلب میکند. اکنون ذهن این مهندس جوان درگیر سایهای ناشناخته شده است؛ دختری خاموش که تنها با یک لحظه حضورش، تمام معادلات منطقی فخرالدین را در هم شکسته و او را به ورطه احساسی غریب و وسواسگونه کشانده است.
1
کسی که ایستاده بود یک زن بود، درست سر پیچ پشت به کوچه با آرامش ایستاده بود و دستهایش را به طرف آسمان بلند کرده بود. آرام و بی حرکت کمی نگاه کردم، اندامش بلند و کشیده بود. چرخیدم و درست مقابلش ایستادم. نگاهم با کنجکاوی از نوک کفشهای اسپرتش شلوار جین سیاهش و مانتوی ساده و مشکی اش گذشت و به چهره اش رسید. اگر قبلا این مکان را ندیده بودم بیشک فکر میکردم که این مجسمه قبلا این جا بوده و سالهاست که در آنجا قرار دارد.
2
چشم هایش کامل از هم باز شد، این بار چشم دیگرش که در تاریکی بود برق میزد. چه نگاه سخت و پر جذبه ای داشت. دستهایش پایین آمد چند لحظه در نگاه من خیره شد، بعد خم شد مثل یک شاخه ی درخت و کیفش را برداشت صاف ایستاد و بعد بی آنکه نگاهم کند، گام برداشت. وقتی جلوتر آمد صورتش را در روشنایی مهتابی چراغ ها دیدم جذاب و جوان بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید