دختری جوان که برای رهایی از زندگی تحقیرآمیز در کنار هووی کینهتوز مادرش میجنگد، با بیماری ناگهانی مادرش در دوراهی کشف رازهای تلخ گذشته و فرار از این زندان خانگی گرفتار میشود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
montazer.PDF
سارا دختری جوان است که در حصار دیوارهای خانهای سرد و پر از کینه روزگار میگذراند؛ خانهای که در آن مادرش به عنوان همسر دوم، زیر سایه سنگین و نگاههای تحقیرآمیز همسر اول پدرش، مریم، زندگی میکند. در حالی که مادر سارا با صبوری و سکوتی آزاردهنده در برابر توهینها و آزارهای روزمره مریم و پسرانش سر خم کرده است، سارا در آرزوی رهایی از این زندان نامرئی و فرار از نگاههای سرزنشبار همسایهها میسوزد. پدر خانواده مردی غایب و بیاراده است که تنها با وعدههای توخالی سارا را فریب میدهد و سایه حمایتی از خود نشان نمیدهد. سارا که از این پنهانکاریها و زندگی در خفا به ستوه آمده، مدام مادرش را برای ترک این خانه تحت فشار میگذارد، اما ریشههای این تسلیم اجباری در گذشتهای مبهم و رازآلود گره خورده است که مادر از گفتن آن طفره میرود. درست در زمانی که کاسه صبر سارا لبریز شده و رویای رفتن پررنگتر از همیشه است، یک درگیری لفظی شدید و کینهتوزی مریم، قلب بیمار مادر را از تپش میاندازد و او را روانه تخت بیمارستان میکند. اکنون سارا مانده و دنیایی از خشم، رازهای سربهمهر و خانوادهای که هیچگاه او را نپذیرفتهاند. آیا او میتواند از این جهنم تاریک جان سالم به در ببرد یا اسیر تاوان اشتباهات گذشته دیگران خواهد شد؟
1
من زندانی این خانه بودم محکوم به شنیدن توهین ها و تحقیرهای مریم؛ محکوم به تحمل زندگی جهنمی که او هر بار به بهانه ای برایمان می ساخت محکوم به تحمل این همه سکوت تلخ مادرم مریم جغد بود که روی بام زندگی من و مادرم آوازی شوم سر می داد؛ بازتاب این آواز در زندگی ما طنین می انداخت و قلبم را درون یک گیره ی فلزی میفشرد. زندگیم در این خانه سرد و تلخ میگذشت. سرم را به میله های نامرئی زندانم تکیه میدادم و آزمندانه دنیای بیرون را از شکاف حصارهای زندگی با حسرت تماشا میکردم.
2
زندگی ما هم اینگونه می گذشت؛ با قهر و آشتی با اخم و متلک و سین جین های مرتضی و بدبیراه گفتن های مجتبی با سکوت تلخ و پر حرف مادرم و با غرغرها و بد قلقی های من اما می گذشت. کسی به حرفم گوش نمی داد هر چقدر که نق میزدم و اخم می کردم، دلم می خواست از این خانه بروم دلم میخواست از این خانواده دور باشم خجالت میکشیدم و با هیچ دوستی رفت و آمد نمی کردم. دور خودم یک حصار کشیده بودم. حصاری که روز به روز ضخیم تر می شد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید