اگر نرفته بودی

از {{model.count}}
1,200,000 تومان
محصول مورد نظر موجود نمی‌باشد.
تعداد
نوع
  • {{value}}
کمی صبر کنید...

پس از ناپدید شدن ناگهانی و پر رمز و راز مادر خانواده، صوفی سیزده ساله مجبور می‌شود در میان فروپاشی روانی پدر و آوارگی خانواده، نقش مادری را برای خواهر و برادرهای کوچکترش به دوش بکشد و با سایه سنگین یک رسوایی بزرگ مبارزه کند.


محصولات مرتبط

برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید

narafteh.PDF

صوفی، دختری سیزده ساله، در یک شب پرالتهاب با حقیقتی هولناک روبه‌رو می‌شود که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد. مادرش، پریچهر، به طور ناگهانی خانه و چهار فرزند قد و نیم‌قد خود را ترک می‌کند و سایه‌ای از بهت و رسوایی را بر سر خانواده باقی می‌گذارد. پدر صوفی، امیرعلی، که از این اتفاق تلخ در هم شکسته است، برای فرار از نگاه‌های سنگین فامیل، تصمیم می‌گیرد دست فرزندانش را بگیرد و به مکانی نامعلوم کوچ کند تا در انزوا زخم‌هایشان را التیام بخشند.
در این میان، صوفی نوجوان به ناچار ردای کودکی را از تن درمی‌آورد و بار سنگین مادری کردن برای خواهر و برادرهای کوچکترش را به دوش می‌کشد. او در خانه‌ای که جای خالی مادر در تار و پودش رخنه کرده، با دست‌های کوچک اما اراده‌ای محکم، تلاش می‌کند تا ستون‌های لرزان خانواده را استوار نگه دارد. رویارویی با کارهای طاقت‌فرسای خانه، شب‌بیداری‌ها و اشک‌های پنهانی، از این دختر بی‌تجربه، زنی مقاوم می‌سازد که باید پناهگاه امن برادران و خواهرش باشد.
اما راز این رفتن ناگهانی، معمای خیانتی که بر سر زبان‌ها افتاده و سایه سنگین گذشته، همچون باری بر دوش این خانواده سنگینی می‌کند. صوفی در مسیر بزرگ کردن خواهر و برادرهایش، نه تنها با چالش‌های روزمره، بلکه با سوالات بی‌جوابی درباره هویت و معنای خانواده دست و پنجه نرم می‌کند. آیا این دختر جوان می‌تواند در کشاکش روزگار، مرهمی بر زخم‌های عمیق پدر و دلتنگی‌های بی‌پایان خواهر و برادرهایش باشد؟

1
وقتی خسته و ناراحت و درمانده به سمت ما آمد، خطر را حس کردیم. هر چهار نفر مثل جوجه‌های لرزانی از سرما، جوجه‌هایی بی‌پناه و تنها مانده، خودمان را عقب کشیدیم و کز کردیم کنج دیوار. همه ما لال شده بودیم، فقط نگاهش کردیم؛ رگه‌های قرمز چشمانش را، لب‌های سفیدش را و دست‌های لرزانش را.
2
زندگی بدون حضورش یک جهنم بود و هیچ چیز سر جای خودش قرار نداشت. آراد هر شب جایش را خیس می‌کرد، المیرا تمام ناخن‌هایش را خورده بود، بهانه می‌گرفت و مدام با آراد دعوا می‌کرد. از همه بدتر رفت و آمد زیاد عزیز و عمه عطیه بود. هیچ کاری هم انجام نمی‌دادند، فقط دستور می‌دادند و به من و آبان غر می‌زدند. پدر هم هنوز خانه پیدا نکرده بود؛ صبح تاریکی می‌رفت و دیر وقت برمی‌گشت. انگار می‌ترسید کسی او را ببیند و از مادر هم هیچ خبری نبود.

نویسنده
رویا اکبری
ناشر
آرینا
شابک
9786009271719
قطع
رقعی
سال انتشار
1397
تیراژ
500 جلد
نوبت چاپ
سوم
میزان فروش تا کنون
1500 جلد
نوع کاغذ
سفید/ تحریر 70 گرم
نوع جلد
نرم(شومیز)
وزن تقریبی
750 گرم
تعداد صفحات
738 صفحه

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...