زنی جوان در روستایی سنتی، پس از مرگ ناگهانی همسر و فرزندش، باید برای محافظت از تنها دخترش در برابر فشارهای طاقتفرسای خانواده شوهر و نگاههای حریص جامعه یکتنه بایستد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب، فایل زیر را دانلود کنید
khastehk.PDF
آفاق زنی جوان، زیبا و قالیبافی ماهر است که در روستایی با افکار سنتی و سنگین روزگار میگذراند. زندگی آرام او با همسرش رحمان و دو فرزندش، گندم و علیاکبر، با یک سانحه تصادف به تاریکی میگراید. رحمان جان خود را از دست میدهد و آفاق در بیست و پنج سالگی بیوه میشود. با مرگ او، نگاههای سنگین، پچپچهای اهالی روستا و پیشنهادات ناخواسته مردان برای ازدواج، آرامش را از این زن جوان سلب میکند. در این میان، احمد، برادر شوهر جوانش، با سماجت و فشارهای فراوان خانواده تلاش میکند تا آفاق را به عقد خود درآورد. در گیرودار این فشارهای طاقتفرسا، سرنوشت ضربه مهلک دیگری بر پیکره نیمهجان آفاق وارد میکند و پسر کوچکش علیاکبر نیز بر اثر بیماری از دست میرود. اکنون آفاق مانده است و دختر نوجوانش گندم، در میان روستایی که از نگاه یک بیوه بیپناه، مردانش همچون گرگهایی در کمین نشستهاند. آیا این مادر داغدیده میتواند در برابر طوفان حوادث، سنتهای بیرحم و نگاههای حریص مقاومت کند و پناهگاهی امن برای تنها یادگار همسرش بسازد، یا زیر بار این همه رنج و اجبار کمر خم خواهد کرد؟
آفاق چون سنگ شده بود نگاهش؛ همان نگاه رنگی و زیبایش حتی نمه اشکی هم نداشت زنها و مردهای زیادی مقابلش؛ کنارش و پشت سرش بودند نگاهش به جنازه ی رحمان بود جنازه ای که حتی برای آخرین بار هم نمیخواست نگاهش کند حتی به مرده شورخانه هم نرفته بود میخواست همان تصویر آخر را داشته باشد.
آفاق زانو زد کف سرد اتاق نشست کسی علی را از آغوشش به سختی بیرون کشید. آفاق دلش داشت میترکید. برای رحمان جیغ نکشیده بود. اما برای علی اکبر جیغ کشید آن قدر جیغ کشید تا گلویش خراش برداشت آن قدر به صورتش کوبید تا صورتش کبود شد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید