وارث جوانی که به جرم قتل پدرش در یک قدمی چوبه دار قرار دارد، با گرفتن حکم جنون به یک آسایشگاه روانی مخوف منتقل میشود، جایی که برای زنده ماندن باید با دیوانگان و کابوسهای گذشته تاریک خود روبرو شود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
darmiya1.PDF
جهانگیر فرزام، دامپزشک جوان و تنها وارث خانوادهای ثروتمند، در پی یک تراژدی هولناک به قتل فجیع پدرش متهم میشود. تمامی شواهد و مدارک علیه اوست و پس از برگزاری دادگاههای متعدد، در حالی که همه منتظر اجرای حکم اعدام او هستند، ورق به طرز عجیبی برمیگردد. دادگاه با تایید محجوریت و جنون جهانگیر در زمان ارتکاب جرم، او را از چوبه دار رها کرده و به یک آسایشگاه روانی در حومه شهر منتقل میکند. این حکم غیرمنتظره، خشم کینهتوزانه برخی از اعضای خانواده را برمیانگیزد که تشنه انتقام و مرگ او هستند و جهانگیر را متهم به نقشهکشی برای فرار از مجازات میکنند. ورود جهانگیر به دنیای تاریک و ناشناخته آسایشگاه روانی، جایی که بیماران خطرناک و پرستارانی خسته چون ستاره حضور دارند، آغازگر فصل جدیدی از کابوسهای بیپایان اوست. در این میان، پویان، وکیل و دوست جهانگیر، با مشکلات پیچیده و ورشکستگی کارخانه نساجی پدری جهانگیر دست و پنجه نرم میکند. همچنین شیدا، نامزد جهانگیر، در سکوت خانه اشرافی خود با رازها و ترومای عمیق گذشتهاش در عذاب است. آیا جهانگیر واقعا یک بیمار روانی و قاتل است یا رازی مهیب در پس این جنایت خونین نهفته است؟ حضور جهانگیر در میان دیوانگان، تلاشی برای فرار از مرگ است یا آغازی برای کشف حقیقتی که زندگی همه این افراد را دگرگون خواهد کرد؟
تکه اول:
جهانگیر انگار باید به کابوس جدیدش عادت میکرد به دیوانه بودن و کنار دیوانه ها نفس کشیدن حتما سخت بود. سخت تر از روزهای کشدار زندان که انگار لحظه هایش تمامی نداشت.
تکه دوم:
مقابل آینه به خودش نگاه کرد گونه ی چپش کبود شده و شیار باریک خون از بینی تا روی لبش کشیده شده بود. بغض آلود نفس بلندی کشید و مشتی آب به صورتش پاشید صورتش درد داشت انگار زیر پوستش زخم شده بود و برخورد قطره های آب درد آن را بیشتر میکرد. دوباره به خودش نگاه کرد. به چشمان بی فروغش که در بیست و پنج سالگی مثل چشمان یک میت سرد و بی روح بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید