قاضی جوانی که پس از بررسی پرونده یک مفسد اقتصادی خلع لباس شده است، در تقاطع سرنوشت با دختر همان متهم و خواهر بیوه خود، وارد مسیر پیچیدهای از تقاص و جستجوی حقیقت میشود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
zolal.PDF
سید یاسین میرمعزی، قاضی و روحانی جوانی است که در پی قضاوت یک پرونده حساس فساد اقتصادی، جایگاه شغلی خود را از دست میدهد و با حکم دادگاه ویژه روحانیت به طور کامل خلع لباس میشود. او که اکنون باید به اجبار به زندگی عادی بدون عبا و عمامه و تدریس در دانشگاه بازگردد، با شرایط پیچیده خانواده سنتی و داغدار خود مواجه است. خواهر جوان او حدیثه که یک سال پیش همسر خلبانش رفیع را از دست داده، برای فرار از سایه سنگین ترحم و فشارهای خانواده همسرش برای ماندن در خانه آنها، در تلاش است تا روی پای خود بایستد و هویتی مستقل برای خود و دختر خردسالش محیا بسازد. در سوی دیگر این داستان، بهنوش، دختر جسور و تنهای متهم ردیف اول همان پرونده اقتصادی قرار دارد. پدر بهنوش با حکم اعدام در زندان روزگار میگذراند و او برای نجات جان پدرش از هیچ تلاشی فروگذار نمیکند و حتی حاضر میشود گوشوارههای خود را برای کمک به او در محیط بیرحم زندان فدا کند. دست تقدیر مسیر زندگی این سه شخصیت خسته و زخمخورده را به سمت یکدیگر میکشاند و در نهایت حدیثه و بهنوش به صورت تصادفی برای استخدام به یک ساختمان مشترک میروند. رویارویی قاضی معلقشده با سایههای شوم گذشته و تقاطع مسیر خواهر بیوهاش با دختر متهمی که در انتظار طناب دار است، هزارتویی از رازها و انتخابهای دشوار را رقم میزند. آیا یاسین میتواند اعتبار از دست رفتهاش را ثابت کند، یا در این تقابل عجیب غرق خواهد شد.
خلاصه یک خطی:
تکه اول متن:
زندگی بدون لباس روحانیت بدون حضور در جلسات دادگاه و بدون بودن بین دانشجویان چه حالی میتوانست داشته باشد. قدمهایش به سوی در شعبه کرخت و نیمهجان بود. رفت و آمد زیاد بود، حرف و صدا هم، اما آن میان ذهن او تنها پر بود از صدای اصطکاک پارچه عمامه و در هر گامی که پیش میرفت جز به جز پیچش آن پارچه سیاه در ذهنش تکرار میشد. با بیرحمی تکرار میشد.
تکه دوم متن:
واقعیت مثل آوار زلزلهای بود که روی سرش هوار میشد. نفسش جایی توی سینه گلوله شد و یکهو مثل کسی که زیر آب در حال خفگی است تقلا کرد نفس بکشد. دانههای درشت عرق از سر و صورتش جاری بود. حالا درست میان هیولاهایی افتاده بود که در آرامش لبخند میزدند و از کنارش میگذشتند.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید