دختری که سهمش از هیاهوی دنیا سکوت است، در گذر از سالهای نوجوانی بارها عاشق میشود تا شاید راهی برای فریادِ احساساتش به گوشِ آدمهای شنوا بیابد.
محصولات مرتبط
این رمان روایتگر زندگی پُر فراز و نشیب دختری جوان و ناشنوا است که جهان را نه با صدا، بلکه با نگاه و احساسِ عمیق تجربه میکند. داستان از یازدهسالگیِ راوی آغاز میشود؛ زمانی که او نخستین بار طعم عشق را میچشد و این تجربه در چهارده، شانزده و هجدهسالگی با آدمهای متفاوت تکرار میشود. از سرباز همسایه و پسری پشت پنجره گرفته تا دوچرخهسواری در راه مدرسه و استاد گیتاری که موسیقی را با ارتعاش به او میآموزد، همگی فصلهای عاشقانهی زندگی او را رقم میزنند. اما این دختر سبزچشم رازی دارد؛ او آموخته که با دستانش حرف بزند و سکوت، بخش جداییناپذیر دنیای اوست. هر بار که عشق جوانه میزند، مواجههی او با دنیای آدمهای شنوا و لحظهی آشکار شدنِ ناشنواییاش، مسیر سرنوشت را تغییر میدهد. این کتاب، حکایتِ تلاشِ معصومانهی دختری است که میخواهد با وجود تمام ناتوانیها، شاد باشد، زنانگی کند و در دنیایی خاموش، نغمهی عشق را بشنود.
۱
نوشتن از چیزی که تجربهاش نکرده بودم سخت بود و من چقدر ناتوان بودم برای نوشتن گوشهای از زندگی دختری که سهمش از بال زدن کبوترها و گریه نوزاد و لالایی مادرانه، فقط تجسمی از زنگ بود. با این همه، «عاشق شدم» با همه وجودم تقدیم به آنهایی که با گوشهایی خالی و زبانی ناتوان، نگاهشان به آینده است.
۲
مامان همیشه میگفت حرف بزن؛ با زبونت، نه با دستات. خودکارمو ازش گرفتم. لبخندِ الهه گرم بود، حرفِ مامان یادم رفت. دستامو آوردم بالا و به زبون اشاره ازش تشکر کردم. الهه اینبار خندید و برگشت سمت مدرسهاش. دو قدم با نگاه دنبالش کردم و بعد نگام چرخید سمت دوچرخهسوار؛ حالا انگار منگ بود. گیج بود. ناباور بود... فردا سر دوراهی به ده قدم نرسیده برگشتم عقب. دوچرخهسوارِ من اینبار راه راست رو انتخاب کرده بود؛ فقط برای اینکه زبونِ من نوک انگشتام بود...!.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید