سرگرد جوانی که آمادهی رفتن به مراسم خواستگاری از دختر همسایه است، در یک مأموریت پیشبینینشده مجبور میشود همان دختر را به جرم حمل مواد مخدر دستگیر و روانه بازداشتگاه کند.
محصولات مرتبط
برای مطالعه یخشی از کتب،فایل زیر را دانلود کنید
dokhta~2.PDF
شاهین بهرامی، سرگرد جوان و جدی اداره آگاهی، در آستانه رسیدن به بزرگترین آرزوی زندگیاش است؛ خواستگاری از الهام، دختر همسایهای که سالهاست در سکوت عاشقانه او را دوست دارد. خانواده شاهین با سبد گل و حلقهی نشان آمادهاند تا این وصلت سر بگیرد، اما درست چند ساعت پیش از مراسم، مأموریتی فوری تمام رؤیاهای شاهین را ویران میکند. او به دانشگاهی اعزام میشود تا دانشجویی را که با کولهباری از مواد مخدر صنعتی دستگیر شده، به اداره آگاهی منتقل کند. در کمال ناباوری، شاهین در اتاق حراست با چهرهی وحشتزده و مچالهشدهی الهام روبهرو میشود. دختری که قرار بود شریک زندگیاش شود، حالا در قامت یک متهم به پخش مواد مخدر مقابل چشمانش ایستاده است. شاهین که میان عشق دیرینه و وظیفهی خطیر قانونیاش گرفتار شده، مجبور میشود دستبند سرد قانون را بر دستان الهام بزند و برای تفتیش، با مأموران پلیس پا به خانهی او بگذارد؛ اتفاقی که رسوایی بزرگی در محله به پا میکند. در این میان، پای گذشتهی تاریک خانواده الهام و رازهای مگوی او با ورود عموی بانفوذش، سردار امیرمنصور علامیر، به پرونده باز میشود.
تکه اول:
شاهین با آن چهره جدی و اخم آلودش قدم به اتاق گذاشت و در نگاه اول زنی چادری را دید که با عجله از روی صندلی بلند شد. او بی حالت به سوی دیگر اتاق چرخید و با دیدن دختری که وحشت زده سرپا ایستاده و در خود جمع شده بود، یک آن حس کرد درست ندیده. پلک زد به این امید که این بار درست ببیند، اما چیزی که مقابلش در جریان بود با عقلش جور در نمی آمد. این بار با مکث بیشتری چشم هایش را بست و بعد بدون نگاه به الهام که مقابلش آن سوی میزی ایستاده و نگاهش را با ترس به پارچ و لیوان روی آن دوخته بود، روی پاشنه پا به عقب برگشت.
تکه دوم:
آژیر ماشین پلیس در سرش می پیچید و او انگار اولین بار بود که این صدا را میشنید. روی صندلی ماشین وقتی به سوی منزل بهادر می رفت خیره به خیابانهای شلوغ تنها زیر و بم آژیر بود که در ذهنش پخش می شد و او به لحظاتی فکر میکرد که به یغمای خزان رفته بود. کنار سرباز با پوشه ای که حالا نشان پلیس را روی خود داشت لحظه ای چشم هایش را بست و تصویر سبد گل لاکچری شبنم مقابل نگاهش جان گرفت. یک باره چشم باز کرد و نفسش را بیرون داد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید