مردی که برای فرار از گذشته تاریک خود به ایران بازگشته، ناخواسته درگیر رازهای عمارتی مرموز و دردسرهای ساکنان آن میشود که زندگی او را در یک شب بارانی دگرگون میکند.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
haftsang50.PDF
علی احتشام که بعد از ازدواج باران، دختری که به او علاقه داشت، با صمیمیترین دوستش، از سر ناراحتی به دبی مهاجرت کرده، برای سالگرد مرگ پدر به ایران برمیگردد. در هواپیما با زنی به نام مهتاج آشنا میشود که همسر یکی از تیمساران ارتش شاهن.شاهیست. بعد از گذشتن از سوال و جواب مامورین فرودگاه، با کلی گشت و گذار در شهر، خانهباغ سابق او را که حالا در تملک چند زن سرپرست خانوار است یافته و بعد راهی شیراز میشود
در طی مراسم با دیدن بارانِ باردار دوباره در ورطه تلخ خاطرات گذشته گرفتار میشود و بعد از اتمام مراسم با حالی آشفته جهت سامان دادن به مسایل شرکت راهی تهران میشود.
اما این تازه شروع ماجراست
از زیباییهای این شهر همیشه روشن تنها گوشهنشینی در آن آپارتمان نصیبش شده بود. گاهی بعد از کار روزانه توی تراسش مینشست و به شادمانی آدمهای بیدغدغه شهر زل میزد. میان خندههای آنها با حسرت به دنبال ردی از خودش بود؛ خود مغرور و همیشه ساکتش که البته پشت همهی آن سردی ظاهری، خودش بهتر از هر کسی میدانست روزگاری چه قلب پرشوری داشت.
بیحس و کرخت بود. انگار قرنها از آن شور و سودا گذشته بود، حالا فقط یک قلب خالی داشت که وظیفهاش پمپاژ خون بود؛ بدون هیچ حس و حال و شوری. انگار همهی جان و روحش را در آن شب بارانی بهار جا گذاشته بود؛ پشت دیوارهای خانه باغ شهروان مهر، درست وقتی خطبه عقد مازیار و باران جاری بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید