کشف جسد دختری ناشناس در کوهستان، سرگرد کسرا میرزاده و معلمی نگران به نام شادی را به قلب هزارتویی از رازها، تاریکیها و فساد میکشاند که سرنوشت تمامی آنها را مانند تارهای عنکبوت به هم وصل میکند.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
ankabot50.PDF
سرگرد کسرا میرزاده، افسر پلیسی که با زخمهای عمیق گذشته و چهرهای آسیبدیده دستوپنجه نرم میکند، درگیر معمای کشف جسد دختری بیهویت در یک جادهی جنگلی میشود. همزمان در گوشهای دیگر از شهر، شادی، معلم جوان فیزیک که با چالشهای مالی و زندگی در محلهای پرآسیب روبهروست، با ناپدید شدن ناگهانی دوست نزدیکش، پوپک، در هالهای از دلهره و نگرانی فرو میرود. در سوی دیگر این داستان، منوچهر شهباز، مدیرعامل شرکتی بزرگ، با بحرانهای عظیم مالی، اعتراضات خشمگین مردمی و باجخواهیهای پنهان یکی از مدیرانش دستبهگریبان است و اعضای خانوادهاش نیز درگیر منجلابهای تاریک و پنهان خود هستند.
با پیشروی تحقیقات جنایی روی جسد دختر ناشناس، و از سوی دیگر تلاشهای بیوقفهی شادی برای یافتن ردی از دوست گمشدهاش، سرنوشت این شخصیتهای به ظاهر بیارتباط، همچون تارهای درهمتنیدهی یک عنکبوت به یکدیگر گره میخورد. کلاف سردرگم رازها، خیانتهای خانوادگی، عشقهای ناکام و پنهانکاریهای شوم، هر لحظه عرصه را بر قهرمانان داستان تنگتر میکند. آیا کسرا میتواند از میان تاریکیهای این پروندهی پیچیده و سایههای سنگین گذشتهی خودش، حقیقت را بیرون بکشد؟ و شادی در جستوجوی پوپک، با چه حقایق هولناکی از زیرپوست این شهر بیرحم مواجه خواهد شد؟
1
دستش را لب شیشه گذاشت و آینه را با حرکتی آهسته روی صورت خود تنظیم کرد. نگاهش از پیشانی و چشمها و لب و دهان گذشت و جایی روی گونهی راستش مکث کرد. دستش را روی پوست چروک گونهاش گذاشت و آهسته تا گوش و بعد تا گردنش کشید. لمس هربارهی این قسمت از صورتش، خاطرهی سوزش ترسناکش را عینی و عیان در جانش زنده میکرد.
2
چشمهایش را بست و بیفکر سرش را زیر آب برد. آنجا میان موجهای آرام آب، هیچ صدایی نبود؛ جز شلپ شولوپ آهستهی آبی که با موهای او موج گرفته بود. زیر آب چشمهایش را باز کرد. ماهیهای قرمز ساره دور صورتش جمع شده بودند و موهای بلندش رقصان و نرم در آب میلولید.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید