دختری نوجوان در سایه بیتوجهی مطلق والدین طلاقگرفتهاش ناپدید میشود و کارآگاه پلیس در جستجوی او، پرده از رازهای تاریک و تنهایی عمیق این خانواده برمیدارد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
soghott.PDF
روایتی معمایی و روانشناختی از زندگی دختری شانزده ساله به نام فریناز است که در میان هیاهوی زندگی والدین از هم جدا شدهاش، ناگهان ناپدید میشود.
پدر او، فرهاد، و مادرش، مهشید، آنقدر غرق در کینههای شخصی و روزمرگیهای خود هستند که تا پنج روز متوجه غیبت دخترشان نمیشوند.
فریناز که با مادر و مادربزرگش زندگی میکند، همواره با خلأ عاطفی، انزوا و بیتوجهی مطلق دستوپنجه نرم میکند.
او در خانهای بزرگ اما سرد، حتی از داشتن یک وعده غذای گرم یا همصحبتی ساده محروم است و در تنهایی رها شده است.
در این انزوای عمیق، سایه نگاههای آزاردهنده و ترسناک همسایهای مزاحم نیز او را به شدت احاطه و مضطرب کرده است.
داستان به شکلی پرالتهاب بین تحقیقات دقیق سرگرد متین برای یافتن ردی از این دختر گمشده در جریان است.
همچنین روایت بین جستجوی قانون و مرور روزهای پر از تنهایی فریناز پیش از ناپدید شدنش در نوسان و رفتوبرگشت میباشد.
در حالی که پلیس به دنبال کوچکترین سرنخی از میان تاریکیهای زندگی این خانواده میگردد، ابعاد جدیدی از غفلت فاش میشود.
مخاطب در این میان با دنیای درونی دختری روبهرو میشود که تشنه محبت است و پناهی در خانه و خانواده ندارد.
پرسش اصلی اینجاست که آیا فریناز خسته از این همه نادیده گرفته شدن، برای جلب توجه خودخواسته پنهان شده است؟
یا اینکه در جستجوی پناهگاهی امن، در دام سرنوشتی شوم و خطری بزرگتر در بستر جامعه گرفتار شده است؟
راز این مفقود شدن پرالتهاب نهفته است که پرده از حقایق پنهان یک خانواده ازهمپاشیده برمیدارد.
این داستان با ایجاد تعلیقی نفسگیر و فضاسازی ملموس، خواننده را تا کشف حقیقت نهایی با خود درگیر و همراه میکند.
سقوط دختری بیپناه در سکوت خانواده، نمادی از دردهای پنهان و زنگ خطری جدی برای روابط ازهمگسیخته امروزی است.
سرنوشت فریناز آینهای از عواقب جبرانناپذیر نادیده گرفتن احساسات در حساسترین سالهای بلوغ و نوجوانی است.
1
بعضی انسانها هستند بدون این که حتی خودت متوجه باشی هوایت را دارند؛ بدون این که حتی بر زبانشان بیاورند و منتی روی سرت بگذارند. در زمانهای که گرگ و میشش معلوم نیست هستند کسانی که بویی از انسانیت بردهاند. هستند کسانی که به دادت برسند و فریادهای بیصدایت را بشنوند. هستند کسانی که غم نگاهت را بشناسند.
2
اسیر فانتزیها و حسهای دخترانهاش شده بود و خود را در میان دشتی پر از گل و رقص پروانههای رنگی و نمنم باران و بوی خوش گلهای تازه و چمنهایی که بلندیشان تا زانوانش میرسید میدید در حالی که چشمانش را بسته و دستانش را باز کرده بود و زیر آسمان هفترنگ خداوند خود را مانند پروانهها به رقص در آورده بود و میچرخید و میچرخید.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید