دختر دبیرستانی پرشوری که یک ماه توسط یک ماشین ناشناس تعقیب میشود، ناگهان با افسر پلیس جوانی روبهرو میگردد که ادعا میکند دایی پنهان اوست و برای ورود به خانوادهاش به کمک او نیاز دارد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
raasdo.PDF
هستی، دختری پرشور و سرزنده است که در سال آخر دبیرستان روزهای پرهیاهویی را در کنار دوستان دردسرسازش میگذراند. زندگی او در ظاهر به شیطنتهای مدرسه و گشتوگذار در پاساژها خلاصه میشود، اما سایهی یک پژوی پرشیای مشکی با شیشههای دودی که یک ماه تمام او را تعقیب میکند، آرامش این روزهای جوانی را به هم ریخته است.
هستی که در ابتدا این تعقیب و گریز را شبیه به فیلمهای جنایی آبکی میپندارد، سعی میکند با نادیده گرفتن آن به زندگی عادی خود ادامه دهد. ماجرا اما زمانی رنگ خطر به خود میگیرد که هنگام وقتگذرانی با دوستش، دو مرد جوان با ظاهر افسران پلیس آگاهی راه آنها را سد میکنند.
یکی از این مردان که سروان پارسا کیا نام دارد، ادعایی شوکهکننده را مطرح میکند که هویت خانوادگی هستی را نشانه میگیرد و رازی سر به مهر را از گذشتهی مادرش برملا میسازد. پارسا از هستی میخواهد تا برای ورود او به خانوادهای که هرگز او را نشناختهاند، پلی ارتباطی باشد. اکنون هستی بر سر دوراهی سختی قرار گرفته است؛ آیا باید به این پلیس جوان و غریبه که ادعا میکند دایی پنهان اوست اعتماد کند و پرده از رازهای خانواده بردارد، یا اینکه برای همیشه از این معمای پیچیده بگریزد؟
تکه متن اول:
آن سمت خیابان درست روبهروی من همان پرشیای مشکی با شیشههای دودی پارک شده بود. پلکهایم را روی هم فشردم، سری به چپ و راست تکان داده و با تمام سرعت خودم را روی صندلی تاکسی پرت کردم و در را بهم کوبیدم. راننده برگشت و چپ چپ نگاهم کرد، اما من اصلا در این دنیا نبودم. خیلی مشکوکه، بار هزارمه که میبینمش، گاهی دم مدرسه، گاهی نزدیک خونه، خیابان، یعنی ممکنه دزد باشه؟
تکه متن دوم:
دو صندلی خالی پشت میز ما همزمان به عقب کشیده شد و دو مرد جوان سبزپوش روی آنها قرار گرفتند. باورم نمیشد، دو پلیس، کنار ما، در کافیشاپ. ساغر جیغ خفهای کشید و به بازوی من چنگ زد. حالا دیگر توجه همهی مشتریها به میز ما جلب شده بود، اوضاع از این بدتر؟ نگاه ماتم روی چهرهی دو پلیس در گردش بود، دلم میخواست خونسرد باشم اما مگر میشد؟
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید