بازگشت ناگهانی پسرعمویی پس از هشت سال، دختر جوانی را که حالا از تمام ناامنیهای نوجوانیاش فاصله گرفته، در دوراهی غرورِ آسیبدیده و احساساتی فراموششده قرار میدهد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
zehdeg~1.PDF
الهام دختری بیستوسهساله و دانشجو است که اکنون با چهرهای زیبا و اعتمادبهنفس بالا، از روزهای پر از ناامنی و ظاهر نوجوانیاش فاصله گرفته است. او زندگی آرام و دوستی عمیقی با دختری متین و مذهبی به نام ریحانه دارد که روزمرگیهای او را شکل میدهد. اما این آرامش با شنیدن یک خبر کاملا به هم میریزد؛ بهروز، پسرعموی الهام، قرار است پس از هشت سال اقامت در خارج از کشور دوباره به ایران بازگردد.
بهروز همان کسی است که رفتنش در پانزدهسالگیِ الهام، او را با احساساتی پیچیده و زخمی عمیق از تحقیر رها کرده بود. اکنون، در حالی که تمام خانواده پدری برای این بازگشت غرق در شور و هیجان هستند، الهام در تلاطمی درونی و پنهان گرفتار شده است. او نمیداند در مواجهه با بهروز چه حسی خواهد داشت و میان ترس، عشق، یا بیتفاوتی سرگردان است. در سوی دیگر قصه، دخترخالهاش سوگل از درگیریهای عاطفی جدید خود در شیراز پرده برمیدارد، اما ذهن الهام همچنان درگیر گذشته و طوفان پیش رو است. آیا الهام میتواند غرور آسیبدیده خود را حفظ کند و در برابر احساسات بیدارشدهاش مقاوم بماند، یا تقابل دوباره با بهروز همهچیز را تغییر
1
همیشه عاشق بهار و بارانش بودم با اینکه همیشه باران دوست داشتنی ست، اما باران بهار کجا و باران پاییز کجا نشاط زندگی این باران کجا و غم جانگیر آن باران کجا دوست داشتم بیرون بروم و این روح خسته را بشویم.
2
نمی دانستم ترس در دلم جا دارد یا عشق و علاقه و یا شاید هم بی تفاوتی؛ به هر حال نمیتوانستم خودم را گول بزنم ته دلم چیزی بالا و پایین می شد که نمی دانستم نامش را چه بگذارم به هر حال بعد از هشت سال بازگشت آن هم بازگشت کسی که کودکی خوبی در کنارش داشتم و روزهایی که ایران را ترک میکرد فکر اینکه از زندگیش فرار میکند عذابم می داد، تحول بزرگی به حساب می آمد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید