دختری منزوی و وحشتزده از تنهایی، با پناه بردن به یک عشق مجازی در تلاش است تا از فروپاشی دنیای امنی که با راز ازدواج ناگهانی مادرش در حال نابودی است، بگریزد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب فایل زیر را دانلود کنید
از قلب کویر کاور.pdf
نهال دختری بیست و سه ساله، ساده و به شدت وابسته به مادر سنتی خود است که پس از مرگ پدر، در پیله تنهایی و انزوای خویش فرو رفته و از برقراری ارتباط با جامعه هراس دارد. چهره معمولی و شرایط سخت مالی، اعتماد به نفس او را در برابر دختران پر زرق و برق فامیل به شدت پایین آورده است. در میان روزمرگیهای کسالتبار و ترس از آینده، پیشنهاد ورود به دنیای ارتباطات مجازی، دریچه جدیدی به روی زندگی آرام او میگشاید. آشنایی با پسری مرموز به نام سامان در این فضا، نهال را درگیر احساسات ناشناخته و هیجانانگیزی میکند که تا پیش از آن تجربهشان نکرده بود. اما درست زمانی که او در حال کشف این دنیای تازه و فرار از انزوای خویش است، رازی شوکهکننده در زندگی مادرش برملا میشود؛ رازی که تمام معادلات زندگی نهال را بر هم میریزد و بزرگترین ترس او یعنی تنهایی را مقابل چشمانش مجسم میکند. مادری که سالها جوانیاش را فدای او کرده، اکنون در تدارک ازدواج با مردی غریبه است. تقابل عشقهای مجازی و واقعی، ترس از فروپاشی تنها پناهگاه امن زندگی و فوران احساسات سرکوب شده، نهال را در مسیر طوفانی از حوادث پیشبینینشدنی قرار میدهد. آیا او میتواند بر ترسهای عمیق درونیاش غلبه کند و مسیر خوشبختی خود را در این کویر تنهایی بیابد، یا در گرداب این تغییرات ناخواسته برای همیشه گم خواهد شد؟
1
صدای به هم خوردن در آهنی مرا به خود آورد. صدای قدم های شتاب زده و سنگینی به گوشم رسید انگار کسی روی سنگ فرش ها میدوید. به طرفش برگشتم در تاریک و روشنای غروب قامت آشنایی توجهم را جلب کرد با تعجب به سایه اش روی دیوار خیره ماندم؛ دست هایش چقدر آشنا بود و نگاه تیز و نافذش. انگار دویده باشد سینه اش بالا و پایین می رفت. خشکش زده بود پشت درختهای آن سمت حیاط. از جا بلند شدم. چند قدم نزدیک شد. قلبم پایین ریخت چقدر دلتنگش بودم و نمی دانستم. آمد جلوتر. تغییر کرده بود. موهای بلندش را که همیشه تا روی شانه می رسید کوتاه کرده بود.
2
تصویری ناباورانه مقابل چشمم جان گرفت. چادر مشکی تمیزی را که همیشه در میهمانیها می پوشید به سر کرده بود. چقدر زیبا شده بود اندام بلندش زیر چادر کشیده تر هم به نظر می آمد. چشمانش میخندید و لبهایش بیش از حد معمول قرمز بودند. کامل به طرفش برگشتم و خوب دقت کردم. مرد بلند قد و میانسالی با ته ریشی جذاب دنبالش بود و با احترام کنارش قدم بر می داشت. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم گویی تمام کاخ آرزوهایم، مادرم، تصوری که در موردش داشتم به یکباره و یک جا فرو ریخت.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید