زنی جوان پس از ده سال اسارت در زندگی با همسری خشن، ناگهان با مرگ او طعم آزادی را میچشد؛ اما برای ساختن هویتی جدید باید با قضاوتهای جامعه و سایههای شوم گذشتهاش مبارزه کند.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
nagaham.PDF
مها دختری بیست و هشت ساله است که تمام سالهای کودکی و نوجوانیاش را در حصار دیوارهای سرد پرورشگاه گذرانده و همواره در حسرت داشتن یک خانواده و پناهگاه امن بوده است. او پس از خروج از بهزیستی، ناچار به ازدواج با مردی معتاد و بیرحم به نام حبیب میشود که ده سال از جوانیاش را در تاریکی، ترس و خشونت تباه میکند. پس از یک درگیری هولناک که منجر به بستری شدن مها در بیمارستان و از دست رفتن تلخ جنین سهماههاش میشود، دست سرنوشت به طرز غافلگیرکنندهای ورق را برمیگرداند. حبیب بر اثر سوءمصرف مواد مخدر در تنهایی میمیرد و مها ناگهان خود را در نقطهای بیبدیل از آزادی و رهایی مییابد. او که تا پیش از این هویتی جز تحمل درد و انزوا نداشته، اکنون با حمایت همسایگان دلسوزش قدم در مسیری تازه برای کشف زندگی و استقلال میگذارد. اما سایه شوم گذشته، قضاوتهای بیرحمانه اطرافیان، نگاههای سنگین جامعه به یک زن تنها و چالشهای یافتن شغل و هویت مستقل، به این سادگیها دست از سر او برنمیدارند. آیا مها میتواند از زیر آوارهای این گذشته تاریک بیرون بیاید و برای اولین بار طعم حقیقی استقلال، آرامش و شاید عشقی واقعی را بچشد، یا دوباره اسیر قفسهای نامرئی جامعه خواهد شد؟
تکه متن اول:
گاهی وقتا فکر میکنم توی همون پرورشگاهی که از در و دیوارش غم میریخت و مجبور بودی بارونو از پشت پنجرههای آهنی با حفاظهای زنگ زده تماشا کنی خیلی خوشبختتر از حالا بودم. هر چند وقتی دوستامو میدیدم که با پدر و مادر جدید دارن میرن و از خوشحالی نمیدونن چی کار کنن دلم میگرفت و با خودم میگفتم کی نوبت من میشه اما هرگز نوبت من نشد تا هیجده سالگی که باید از پرورشگاه میرفتم.
تکه متن دوم:
صدای اذان مغرب از گلدستههای حرم عبدالعظیم به گوش میرسید چه فضای عجیب و روحانی شده، اینجا بوی آسمون میده. دلم نمیخواد برگردم نفس عمیقی کشیدم و به اطراف نگاهی کردم بیاختیار حس میکردم دستی کنارمه و ازم محافظت میکنه. یه دفعه یاد حبیب مثل بختک افتاد به جونم و برای فرار از یادآوریش بلند شدم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید