نگارین، دختری مغرور و رهاشده در تنهایی، با ورود پسر رئیسش به یک بازی عاشقانهی پر از لجاجت کشیده میشود؛ بیخبر از آنکه رویاییترین شب زندگیاش قرار است به بزرگترین معمای او تبدیل شود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
negarman.PDF
نگارین دختری جوان و سرزنده در ظاهر، اما عمیقاً تنها در باطن است که روزهایش را در یک شرکت حسابداری و شبهایش را در خانهای سوتوکور و خالی از مهر پدر و مادرش سپری میکند. او برای پنهان کردن خلأهای عاطفی و تنهاییهای مکررش، نقابی از غرور، لجاجت و زبانی گزنده بر چهره زده و اجازه نمیدهد کسی به حریم امن او نزدیک شود. اما این روال یکنواخت، با ورود ناخواسته ایمان، پسر پرغرور و جذاب رئیس شرکت، رنگ میبازد. ایمان با شیطنتها و پیگیریهایش، قدم در مسیری میگذارد که دیوارهای دفاعی نگارین را یکی پس از دیگری فرو میریزد و او را به دنیایی از تجربههای تازه و احساساتی ناشناخته میکشاند. نگارین که همواره از دلبستگی میگریخت، حالا خود را در میانهی یک بازی پیچیده از لجاجت و کشش میبیند. اما درست در شبی که باید رویاییترین لحظهی زندگی او باشد، در لباس سپید عروسی و در اوج امیدواری، خود را تنهاتر از همیشه در برابر آینه مییابد. چه چیزی باعث شد نگارین به نقطهای برسد که یک سال پیش حتی تصورش را هم نمیکرد؟ و در آن شب سرنوشتساز، چه راز تلخی در انتظار دختری است که تنها به دنبال قطرهای آرامش بود؟
1
نگاهش به آیینه بود باور نمیکرد دختر توی آیینه همان نگارین همیشگی باشد؛ همانی که روز و شبها را برای رسیدن به این لحظه می شمرد خودش هم نفهمیده بود چه شده است! آن شب را باید می خندید باید عشق میکرد باید آرامش و خوشبختی را بغل می کرد؛ پس چرا بغض داشت؟ چرا چانه اش میلرزید؟ چرا... چرا تنها بود؟! چرا؟!
2
از زندگی چیزی نفهمیده بود... هیچ وقت تنها چیزی که از بچگی هایش به یاد داشت خانه ی همیشه امن مادر بزرگ پیرش بود که در کودکی حداقل آخر هفته هایشان را آنجا میگذراندند و این دیدارهای هفتگی یواش یواش ماهانه و حالا دیگر سالانه و گاهی دیرتر شده بود. دلش برای هیاهوی آن خانه تنگ شده بود برای یکی به دو کردن با پسر و دختر خاله اش که الان هر کدام برای خود کسی شده و به سر و سامان رسیده بودند برای آن همه بی خبری از دنیا و بزرگی هایش از وقتی یادش می آمد پدرش همیشه سر کار بود؛ کاری که نگار هیچ وقت نفهمید چرا زمان خاصی ندارد و تمام نمیشود مادرش را هم از همان کودکی هایش با زدن سالن آرایش از دست داده بود او را حتی گاهی کمتر از پدرش می دید و خیلی وقت بود یاد گرفت که دلتنگ شان نشود!
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید