تلاشهای یک مددکار دلسوز به نام بیتا برای به حرف آوردن دختری مرموز و سکوتکرده در یک مرکز بهزیستی، او را وارد هزارتوی گذشتهای تاریک و رازآلود میکند که شباهت عجیبی با کابوسهای وحشتناک شبانهاش دارد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب فایل زیر را دانلود کنید
asemanz 30.PDF
بیتا، زن جوانی که به عنوان مددکار در یک مرکز بهزیستی مشغول به کار است، زندگی آرام و نسبتا رضایتبخشی در کنار همسرش مسعود دارد. او که در کار خود با افراد آسیبدیده و بیسرپناه سروکار دارد، همواره با دلسوزی تلاش میکند تا زنان و دختران پناهجو را به مسیر زندگی بازگرداند و در این راه به موفقیتهای چشمگیری دست یافته است. اما آرامش زندگی حرفهای بیتا زمانی دستخوش تغییر میشود که مدیریت بهزیستی، دختری مرموز و خاموش به نام شیدا را به او میسپارد. شیدا که به دلیل مشکلات شدید روحی از صحبت کردن امتناع میکند و به نظر میرسد گذشتهای تاریک و پردرد را به دوش میکشد، به چالشی بزرگ برای بیتا تبدیل میشود. بیتا که در ابتدا از پذیرش این مسئولیت طفره میرود و حتی حضور شیدا را یادآور کابوسهای وحشتناک شبانه خود میبیند، ناچار به رویارویی با این دختر سکوتکرده میشود. تلاشهای خستگیناپذیر بیتا برای شکستن سد سکوت شیدا، او را قدم به قدم وارد هزارتوی زندگی دختری میکند که روزگاری غرق در زیبایی و خوشبختی بوده است. رویارویی این دو زن در فضایی پر از کشمکشهای روانی، رازهایی را از گذشته شیدا آشکار میکند که نه تنها سرنوشت او، بلکه نگاه بیتا به عمق دردهای جامعه را دگرگون میسازد. آیا بیتا میتواند شیدا را از تاریکی مطلق نجات دهد یا خودش در معمای پیچیده این دختر غرق خواهد شد؟
1
همه جا رو مه گرفته بود داشتم به سختی تو اون مه راه می رفتم و اطرافم رو نمیدیدم هوا خیلی سرد بود. از شدت سرما می لرزیدم و به خاطر ترسی که داشتم عرق کرده بودم با دستام، بازوهام رو گرفته بودم تا بلکه کمی گرمم شه اما هیچ فایده ای نداشت زیر پاهام سنگهای ریز و درشتی بود که هر لحظه امکان داشت به زمین بیفتم.
2
یه دختر لاغر و رنگ و رو رفته که پوست صورتش به زردی میزد گوشه اتاق کز کرده بود موهای مشکی و نامرتبش جلو صورتش ریخته بود و یه روسری کم رنگ با یه مانتو مشکی و شلوار جین پوشیده بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید