مردی تسخیرشده توسط کابوسهای گذشته، با ورود دو دختر دامپزشک به مزرعهی دورافتادهاش، مجبور میشود با خشم درونی و دیوارهای دفاعیاش روبهرو شود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
parasto150.PDF
ایوب مردی است خسته و درهمشکسته که برای فرار از گذشتهای تلخ، خود را در کار طاقتفرسای یک مزرعه و گلخانه غرق کرده است.
او همراه با دوستان وفادارش، آیدین، صادق و بهنام، تلاش میکند تا آرامش از دست رفتهاش را در میان کارهای روزمره بازيابد.
اما کابوسهای شبانه و سایه سنگین فقدان همسرش، پریناز، لحظهای روح زخمخورده او را رها نمیکنند.
ایوب برای فرار از این درد عمیق، گاه به رفتارهای پرخطر و خشمهای غیرقابلکنترل پناه میآورد و دوستانش را نگران میکند.
روزمرگیهای خشن و مردانه این مزرعه بزرگ، ناگهان دستخوش تغییرات و اتفاقات پیشبینینشدنی میشود.
بهنام تصمیم میگیرد خواهرزاده پرشور خود، بهار، و دوستش شیدا را به عنوان دامپزشک برای کار به این محیط بیاورد.
ورود این دو دختر جوان، تضادها و چالشهای جدیدی را برای ایوبِ منزوی و جمع مردانه آنها به همراه دارد.
ایوب در تقابل با حوادث پیشآمده برای آنها، مجبور میشود با خشم مهارنشدنی خود روبهرو شود.
در حالی که او با تاریکیهای درون خود میجنگد، حضور شیدا با جسارت و صراحت کلامش، دیوارهای دفاعی او را به چالش میکشد.
آیا این تقابلها میتواند ایوب را از پیله تاریک گذشته خارج کند، یا ویرانیهای درونیاش همه چیز را نابود خواهد کرد؟
شانه های خسته و برهنه اش را به خنکای ملحفه سپرد. نفسهای کندش به زحمت از لا به لای درد استخوانهایش خارج می شدند. دلش دستی میخواست که عضلاتش را بفشارند شاید عصاره ی خستگی اش را بگیرد. به پهلو چرخید و کمربندش را گشود دکمه ی شلوارش را نیز. آهی کشید از آسودگی ناشی از برداشته شدن فشاری که بر شکمش بود.
پشیمانی گاهی سودی ندارد و تنها و تنها عذاب وجدان باقی می ماند؛ ناشی از خیانت و جنایت جنایتی در حق خود و آنکه به او عشق می ورزی.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید