دختری بیسرپرست پس از مرگ ناگهانی حامی ثروتمندش، اسیر انتقامجویی پسر کینهای او میشود و در پی یک شوک روانی صدای خود را از دست میدهد تا در سکوت مطلق، به عنوان خدمتکار در عمارتی که روزی خانه امنش بود، برای بقا بجنگد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
mahogh.PDF
پانیذ، دختر جوان و زیبایی است که در پناه حمایتهای بیدریغ عمو رضای ثروتمندش، زندگی آرام و رویایی را در یک عمارت باشکوه سپری میکند. او سوگلی و ملکه این قصر است، اما با مرگ ناگهانی عمو رضا در یک سانحه تصادف، تمام دنیای امن او یکشبه ویران میشود. رامبد، پسر مغرور و کینهای رضا که سالها طعم بیمهری پدر را چشیده و پانیذ را مقصر تمام روزهای تنهایی خود و انزوای مادرش میداند، اکنون ارباب بلامنازع عمارت شده است. او با قدرتی که به دست آورده، پانیذ بیپناه را از مقام دختر عزیزکرده خانه به یک مستخدم ساده تنزل میدهد و او را در حصار قوانین بیرحمانه خود اسیر میکند. شوک این حوادث تلخ و رفتارهای خشن رامبد، قدرت تکلم را از پانیذ میگیرد و او را در دنیایی از سکوت و ترس غرق میسازد. در میان دیوارهای سرد این عمارت که حالا به زندان او تبدیل شده، پانیذ باید با نگاههای تحقیرآمیز خانواده و کینهتوزیهای مردی دستوپنجه نرم کند که میخواهد تمام کمبودهای گذشتهاش را با زجر دادن او جبران کند. دختری با موهای بلند و شبرنگ که روزگاری صدای خندههایش خانه را پر میکرد، حالا باید در سکوت مطلق، تاوان گذشتهای را بدهد که هیچ نقشی در آن نداشته است. آیا این سکوت سنگین و کینههای عمیق رامبد، پایانی جز نابودی خواهد داشت یا رازهای پنهان عمارت، سرنوشت و مسیر متفاوتی را برای این دو رقم میزند؟
1
به آینهای که درون راهروی طولانی طبقه بالا بود خیره شد. خودش را بارها در این لباس سفید که دور آستین و روبان دور کمرش قرمز بود دید زده بود، اما هر بار بغض میکرد و سکوت میکرد تا از خانهای که روزی خانه امنش بود رانده نشود. در این لباس سفید با دور دوزی قرمز، حکم کلفت را داشت. هر روز به خودش نگاه میکرد و بغض سیب شدهاش را قورت میداد؛ دختری که دیگر نه اشک داشت و نه صدا.
2
غصه در دلش کوه شده بود و غم عین یک درخت قد میکشید تا آسمان. روی خاک سرد دست کشید و تن و بدن کبودش را میدید و با خود میاندیشید که این سرنوشت تلخ حقش نبود. او در این عمارت تاریک و میان آدمهایی که با نفرت رصدش میکردند، به شدت تنها مانده بود و پناهی نداشت. عزیزکرده بودن تمام شده بود و انگار نه انگار که هفده سال از زندگیش را میان همین جمع گذرانده بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید