مادر جوانی که برای نجات فرزند سهسالهاش از چنگال خانواده بیرحم همسر متوفیاش و فرار از یک ازدواج اجباری، شبانه از عمارت آنها میگریزد و آواره شهری غریب میشود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
hengameh10.PDF
هنگامه زن جوان و بیپناهی است که پس از سالها زندگی در خانوادهای پر از فقر و خشونت، به عقد پسر خانوادهای ثروتمند و پرنفوذ درمیآید. اما این ازدواج نه تنها نقطه پایان دردهای او نیست، بلکه آغاز اسارتی تلخ در عمارتی تاریک تحت سلطه زنی مستبد به نام خانم بزرگ است. با مرگ ناگهانی همسر هنگامه، شرایط برای او به مرز بحران میرسد. خانم بزرگ که از ابتدا با این وصلت مخالف بود، حالا قصد دارد هنگامه را وادار به انتخابی ویرانگر کند؛ یا ازدواج اجباری با برادر شوهرش و یا طرد شدن همیشگی از عمارت و جدایی از تنها امید زندگیاش، یعنی پسر سهسالهاش امیرسالار. هنگامه که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و حاضر نیست جگرگوشهاش را در آن جهنم جا بگذارد، تصمیم به انجام کاری غیرممکن میگیرد. او در شبی تاریک، با نقشهای نفسگیر از عمارت سالاریها میگریزد تا سرنوشت خود و فرزندش را در شهری غریب و دور از دسترس خاندان قدرتمند همسرش از نو بنویسد. اما آیا یک زن تنها و هراسان میتواند از سایه سنگین و تعقیب بیرحمانه این خانواده ثروتمند جان سالم به در ببرد؟
تکه متن اول:
تاریکی پشت سرم خانهای بود که چهار سال از بدترین روزهای زندگیام را در آن گذرانده بودم و مطمئن بودم که اگر چهل سال هم در آن بمانم روی خوبی و خوشی را در آن هرگز نخواهم دید و تاریکی روبهرویم خیابانی بود که با تمام ناشناختههایش باز هم ممکن بود انتهایش برای من روشن باشد و من با دانستن تمام خطرات و مشکلاتی که ممکن بود برایم به وجود بیاید در را پشت سرم بستم و امیرسالار را بیشتر به آغوشم چسباندم و از آن خانه و آدمهایش برای همیشه فرار کردم.
تکه متن دوم:
سهم من از زندگی با امیربهادر دو سال ابتدایی زندگیام بود. دو سالی که امیربهادر در مقابل حرفهای خانم بزرگ مقاومت کرد ولی رفته رفته عشق و علاقه امیربهادر به من کم و کمتر شد تا جایی که الناز را جایگزینم کرد. شاید او هم بالاخره به این نتیجه رسید که من برایش کم هستم. به نتیجهای که خانم بزرگ دنیا دیده از همان ابتدا به آن رسیده بود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید