دختری که سالها زیر سایه تعصبات ویرانگر خانواده با ترس بزرگ شده، پس از یک فاجعه هولناک و خودکشی نافرجام، مجبور میشود برای فرار از تهمتها و یافتن معنای دوباره زندگی، با گذشته تاریک خود روبهرو شود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
gonbad.PDF
بهناز دختری است که در حصار تعصبات کورکورانه و سختگیریهای بیرحمانه برادر بزرگترش، روزگار نوجوانی را با ترس و دلهره سپری میکند. او که از کوچکترین حقوق طبیعی خود مانند انتخاب مدرسه یا حضور در یک جشن تولد ساده محروم است، همواره در تلاش است تا زیر سایه سنگین این محدودیتها راهی برای نفس کشیدن پیدا کند. اما سرنوشت بازیهای تلختری برای او در نظر دارد. عشق پنهان و ناخواسته پسر همسایه بهانهای میشود تا خشم خانواده شعلهور شده و بهناز را در گردابی از سوءظن و خشونتهای جسمی و روحی گرفتار کند. سالها بعد، پس از تجربهای ویرانگر که تمام دنیای او را به تاریکی کشانده و او را آماج تهمتهای ناروا قرار داده است، بهناز مرگ را تنها پناهگاه خود مییابد. با این حال، بیداری او در تخت بیمارستان پس از یک خودکشی نافرجام، پایانی بر دردهایش نیست. این بیداری، او را در برابر نگاههای سرد و حرفهای گزنده مردی قرار میدهد که به جای ترحم، او را برای زنده ماندن به چالش میکشد. بهناز اکنون باید میان تسلیم شدن در برابر گذشتهای تاریک یا ایستادن برای بازپسگیری زندگی، یکی را انتخاب کند.
تکه متن اول:
چشم هام رو باز کردم همه جا تار بود چندبار مژه زدم که بتونم واضح تر ببینم کجا بودم؟ احساس سوزشی توی دستم من رو از رویای خوش پایان یافتن زندگیم بیرون کشید مهره های خشک شده ی گردنم تکونی خورد و چشمم به قطره های سرم افتاد که داخل لوله ی باریکی از هم سبقت میگرفتن برای جون دادن به این تن... پس هنوز زنده بودم قطره اشکی از گوشه ی چشمم جوشید راه باریکی برای خودش باز کرد و به لاله ی گوشم رسید.
تکه متن دوم:
از پنجره به بیرون خیره شدم به آدمها که دنبال زندگی خودشونن راست میگفت توی این شلوغی دنیای رنگارنگ همه دنبال بهترین رنگها بودن برای نقش زدن به صفحه زندگی خودشون فقط دنیای من تیره بود، سیاه سیاه دنیایی که روزی میخواستم با بهترین و زیباترین رنگها بهش نقش بزنم.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید