مادری بیقرار که فرزند خردسالش ربوده شده، در جستجویی هرروزه و طاقتفرسا در صحن یک امامزاده، مرزهای فروپاشی روانی را رد میکند و همسرش را در تقابل با عشقی دیرینه و امتحانی سخت از ایمان و امید برای نجات خانواده تنها میگذارد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
sanjabxz 30.PDF
«افسانه» مادری زخمخورده و دردمند است که روزهای جوانیاش در غباری از اندوه و جستجویی بیکران گم شده است. او هر روز با قلبی پرالتهاب در صحن امامزاده معصوم پرسه میزند تا شاید ردی از عزیزترین گمشدهی زندگیاش بیابد. یک سال و نیم پیش، در غروبی شوم، زنی با چادر سفید گلدار، «مهرداد»، پسر پنجسالهی افسانه و همسرش «آرمان» را ربوده و دنیای شاد و پر از عشق آنها را به ویرانهای از حسرت تبدیل کرده است. آرمان با قامتی خمیده از بار این رنج جانکاه، سایهبهسایه و در سکوتی فداکارانه همسر بیقرارش را در این جستجوی طاقتفرسا و عبث همراهی میکند. چشمان مضطرب افسانه در میان جمعیت، به دنبال هر زنی با چادر سفید و هر پسربچهای میدود، اما جز سراب ناامیدی چیزی نمییابد. این تنشهای روحی و فشارهای بیامان، سرانجام مرزهای تحمل افسانه را در هم میشکند و او را به ورطهای تاریک از بحران جسمی و روحی میکشاند. اکنون آرمان مانده است و دستهای سرد همسرش که توکل بر خداوند و امید به بازگشت فرزندشان، تنها نقطه روشن برای نجات این کانون ازهمپاشیده در این مسیر پردرد است.
1
غروب داشت ردای خاکستریاش را بر اندام زمین میپوشانید. آسمان گرفته بود و مغموم، تکهپارههای ابرهای خاکستریرنگ، حزن و اندوه زمینیان را افزون میکردند. درختهای سرو و چنار با قامتهای استوارشان در دو ردیف منظم در ضلع شرقی صحن امامزاده معصوم، با گذر باد به چپ و راست متمایل میشدند، آنسان که گویی سخنانی پر از رمز و راز به گوش یکدیگر نجوا میکردند. شاید هم اسرار طبیعت را برای یکدیگر فاش مینمودند و شاید از عشق قصه میگفتند.
2
اکنون آسمان دور سرش میچرخید؛ احساس میکرد که دارد در فضا سیر میکند. یک سیر صعودی به طرف ستارهها، به سوی هزاران نور الماسگون کهکشان، و سپس سیر نزولی. سرش سیاهی میرفت و گیج میخورد. یکنوع سبکی و بیوزنی را لمس میکرد، احساس بیوزنی همچون غبارهای ریز اطراف، او را به هر سو میچرخانید. درست مثل دوران کودکی که چشمها را میبست و روی الاکلنگ بالا و پایین میرفت و در خیال، آسمانها و زمین و افلاک و همه سیارات را میپیمود. اما اکنون وضعیت فرق میکرد، اکنون پیمودنی با درد و رنج بود و خیالهای وهمآلود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید