زن جوانی که برای رهایی از یک ازدواج اجباری و خشونتآمیز با خانوادهای بانفوذ میجنگد، ناخواسته رازهای مدفونشدهی مردی غریبه را در دادگاه بیدار میکند.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
hokmba1.PDF
همتا ستاری دختری جوان و هنرمند است که در هجده سالگی با پافشاری خانوادهاش، تن به ازدواجی اجباری با جوانی ثروتمند و مغرور به نام شروین میدهد. دو سال از این پیوند تاریک میگذرد؛ روزهایی که تنها دستاوردش برای همتا، خشونت، تحقیر، از بین رفتن هنرش و سقط شدن فرزندش بر اثر ضرب و شتم همسر مستش بوده است. اکنون همتا در بیست و دو سالگی، با دندههای شکسته اما روحی تشنه رهایی، تصمیم میگیرد مقابل خانواده پرنفوذ همسرش بایستد و با ارائه نامههای پزشکی قانونی تقاضای طلاق کند. در راهروهای پرالتهاب دادگاه، او با قاضی باصلابتی روبهرو میشود که برخلاف تصور، تسلیم قدرت و نفوذ پدر شروین نمیشود و به همتا وعده اجرای عدالت میدهد. اما در سوی دیگر این ماجرا، مردی میانسال و ثروتمند به نام بهرام که زندگی سرد و پرتنشی با همسرش لعیا دارد، با دیدن چهره همتا در دادگاه به شدت تکان میخورد. شباهت بینظیر همتا به زنی از گذشتههای دور بهرام، رازهای سربهمهر و خاطرات خاکخورده او را پس از بیست و چند سال بیدار میکند. در حالی که شروین با تهدید و ارعاب در تلاش است تا همتا را به اجبار به زندگی مشترک برگرداند، بهرام برای کشف هویت این دختر و ارتباطش با گذشته تاریک خود، مخفیانه وارد میدان میشود.
گذر زمان اولین راه حل هر واقعه، حادثه و یا حتی بیخبریهای عمدی و غیر عمدی روزهایی است که در هر ثانیهاش جان دادهایم؛ اما یک راه حل کاربردی محسوب نمیشود؛ چرا که حتی حس بویایی آدم را قویتر میکند. درست مثل زمانی که به دنبال ردپایی آشنا در بوی یک عطر مشابه میگردی.
همیشه یه بغض، فقط بغض نمیمونه؛ ریز ریز بزرگ میشه، گسترش پیدا میکنه و اون وقت میبینی تبدیلت کرده به یه تکه سنگ. سنگم توش هیچ میخی نفوذ نداره چه برسه به لطافت پنبه. اگرم سنگت نکنه یا نتونه با روح پر لطافتت کنار بیاد یه غدهی سنگین برات به جا میذاره؛ غدهای که ریشه میده و وقتی به خودت میای که همهی تنت و گرفته؛ غدهای به اسم نفرت.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید