آرامش خانوادهی مهرو با عاشق شدن برادرش به هم میریزد؛ عشقی ممنوعه که پای همسر سابق و کینهتوز مادرشان را به زندگی آنها باز میکند و پدر خانواده را به گرفتن تصمیماتی مستبدانه و ویرانگر وامیدارد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
mahdel150.PDF
مهرو دختر جوانی است که در خانوادهای آرام و پر از عشق بزرگ شده است؛ خانوادهای که پدر مهربان و مقتدرش، سهراب، و مادر متینش، فروغ، همیشه نماد عشق و احترام برای او بودهاند. او که با وجود عشق عمیقش به رقص باله، به خاطر مخالفتهای سرسختانه و تعصبات پدرش یک مربی هنرهای رزمی شده است، سعی دارد روی پای خودش بایستد و استقلالش را حفظ کند. اما این آرامش همیشگی با یک راز قدیمی و یک انتخاب غیرمنتظره به هم میریزد. هاوش، برادر مهرو که پس از یک تراژدی دردناک در گذشته تازه به زندگی عادی برگشته است، عاشق دختری به نام سارگل میشود. این انتخاب، شعلههای خشم و غیرت سهراب را بیدار میکند، چرا که پدر سارگل، در واقع همسر سابق و آزارگر فروغ در سالهای دور است. با برملا شدن این راز، طوفانی از دعوا و درگیری، پایههای محکم خانواده را میلرزاند و حرمتها شکسته میشود. در حالی که سهراب برای دور کردن فرزندانش از این گذشتهی تاریک، تصمیم میگیرد هاوش را به خارج از کشور بفرستد و مهرو را نیز در مسیر ازدواجی از پیش تعیینشده با پسرعمهاش قرار دهد، مهرو خود را در میانهی میدانی پر از تنش مییابد. آیا او میتواند برادرش را از طرد شدن نجات دهد، خانوادهاش را از فروپاشی حفظ کند و در نهایت، مسیر آرزوهای سرکوبشدهی قلب خودش را پیدا کند؟.
قرار بود با همین کفشها به هدف بچگیهایم مهر تأیید بزنم. جایگزین رؤیای رقص باله روی صحنه، ورزشهای رزمی شد؛ دفاع شخصی، تکواندو، جودو و بسکتبال، اما هیچکدامشان برای من به اندازهی باله لذت نداشت. من دنیای دیگری را با باله تجربه میکردم و به بابا حق میدادم بدش بیاید که دخترش را رقاصه صدا کنند. در فرهنگ ما نگاه به رقاصها هر چقدر هم که همراه با تشویق و تحسین بود، باز هم در ذهن مردم این شهر یک رقاص یک رقاص بود، نه بالرین.
متن دوم:
دست بابا که بلند شد، با ترس و ناباوری چشم بستم و صورتم را با دستهایم پوشاندم. صدای سیلی توی گوشم پیچید و بندبند وجودم سوخت. با حیرت دستهایم پایین آمدند و روی دهانم ثابت ماندند. دست هاوش روی گونهی چپش بود و نگاه شوکهاش به بابا؛ دست بابا کنار پایش مشت شده و نگاهش به نینی چشمهای هاوش بود. نفسم بند آمده بود و اتفاقی را که افتاده بود باور نمیکردم. شاید یک اختلاف نظر ساده و یک سیلی ساده بود، اما این اتفاقها برای من و خانوادهی همیشه آرامم، ساده نبود.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید